تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی!
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

 یاران درود...کتابی را نوشتن آغازیده بودیم در این دنیای دون مجازی....بنده ای از بندگان خدای عز و جل آنرا از ما ربود....ناگزیر به اینجا آمدیم...بر شما باد این مثنوی:

 

دید موسی دانش آموزی به راه

کاو بگفتا ای خدا و ای اله ...

این چه بختی بود بر ما داده ای؟

هیچ ما را شادی آیا داده ای ؟

دفتر نمره پر است از صفر ما

داده ما را هر معلم صفرها ...

این که هیچ...این درد ما از نمره نیست

من چه گویم؟!دردها از نمره نیست

نمره را جبران شدن آسان بود

درد من از بودن خرخوان بود

این همه خرخوان که در این مدرسه ست

می دهندم حرص ها...دیگر بس است

حرص خوردن ای خدا بر ما بس است

دیدن خرخوان دگر ما را بس است ...

گفت:موسی شرم بر تو ای پسر!

این چه حرفی بود از تو کره خر؟!

درس خواندن طفل را واجب بود

خر زدن بر بچه ها واجب بود

راه درسو مشق و هم مکتب بگیر

ور نمی خواهی برو دیگر بمیر!!!

شد پریشان زان سخن آن داغدار

شد سوی مکتب همی گریان و زار

آمد آنگه یک ندایی ز آسمان

گفت:موسی جان!که گفتت گویی آن؟

راست گفت آن طفل حرفش خوب بود

در پی آن طفلکی بشتاب زود

گو که ربت گفت ای عبد خودم!

از نفیر تو بسی گریان شدم

مژده بادا بر تو!راهت راست است

در همین ره می رو راهت راست است

هر کسی کاو در جهان خرخوان تر است

در قیامت هم بسی نالان تر است

هر کسی کاو درس را بی تاب شد

در قیامت چهره اش پر آب شد

تو برای اخذ مدرک آمدی ...

نی برای درک مطلب آمدی ...!!!

نی نی الدین مهسای تبریزی(علیها آلاف تهیه و السلام!)

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 23:42 | | لینک به این مطلب