(امروز را بی خیال نثر کهن
می شویم)
پارسال دوست برادرم مسعود که همکلاسی ما هم هست و کارهای خیلی بامزه ای از خودش دروکند!
کاری کرده بود که ما هم به سرمان زد که همان را تکرار کنیم....![]()
دیشب که شب چهارشنبه سوری بود من و دوستم سارا یک نقشه ی به شدت شیطانی
کشیدیم و در اجرایش هم اهتمام خاصی به خرج دادیم اینطوری:
شب...داخلی
(ما در حالی که وسوسه مان دست از سرمان برنمی دارد می رویم سراغ تلفن...گوشی را برمی داریم...ابتدا اندکی به نقشه مان فکر می کنیم حس می گیریم
و بعد شماره ی الهام را می گیریم...تلفن سه بار زنگ می خورد...الهام گوشی را برمیدارد)
الهام:الو
ما:(دماغمان را بالا می کشیم)الهام؟؟؟؟
_ا؟؟؟مهسا جونم تویی؟
_(فین!!!)
آره
_چه خبر؟؟؟چی شده یاد ما کردی؟؟؟؟
_....(دماغمان را باز هم...!)
_مهسا(انگار نگران شده!!!)خوبی؟؟؟!!!!![]()
_نه بابا...چه خوبی؟؟؟من که واسه آدم حال و حوصله می مونه وقتی
....(صدایمان را اندکی می لرزانیم!)
_مهسا جون به لبم کردی...چه مرگته؟؟؟![]()
الهاااااااااااام(فییییییییییننننننننن!!!)الهاااام سارا....
_سارا چی؟؟؟
_سارا....(گوشی را قطع کرده ریسه می رویم...گوشه ی کادر مادرمان چپ چپ نگاهمان می کند)
چند دقیقه بعد...شب ... داخلی
(تلفن زنگ می زند...در حالی که سعی می کنیم صدایمان ناراحت باشد
گوشی را بر می داریم)
الهام(با هیجان و نگرانی):مهسا؟چی شده؟؟؟سارا چیزیش شده؟؟؟؟
ما(مثلا می زنیم زیر گریه!!!!):....![]()
_مهسا تو رو خدا به من بگو من طاقتشو دارممم(یک فیلم درام به تمام معنا)
_داشتم کوچه رو نگاه می کردم....(گریه!!!)
_خب؟
_دیدم سارا و بروبچس دارن ترقه بازی می کنن....(فین!)
_خب؟
_یه البوم تو دست سارا ترکید....دستش رفت هواااااا.....اوهو...اوهو(دستمان را می گذاریم روی گوشی و ریسه می رویم
)
_نه؟؟؟![]()
_باور کن...
_بگو به خدا
_به جون خودم!!!!!!!![]()
_آخه چه طوری شد؟؟؟(کم کم دارد گریه اش می گیرد...ما داریم حال می کنیم
!!!)هی بهش گفتم از این کارا نکن...اوهو اوهو...گوش نکرد....احمق عوضی
!اوهو اوهو...حالا چیکارش می کنن؟؟؟
_چی کار قراره بکنن؟؟؟بردنش بیمارستان....
_کدوم بیمارستان....برم ببینم حالش چطوره؟؟؟اووووووووووووهوووووووووووو!!!!!!
_نمی دونم زنگ زدم به موبایل داداشش برنداشت!!!!(باز ریسه می رویم
)حالا تو خودتو ناراحت نکن...ایشالا که چیزی نمیشه.....اوهو اوهو اوهو اوهو....!!!!!الهااااااااااااااام....دیدی بی سارا شدیم؟؟؟دیدی چه بلایی سرش اومد
_اوهو اوهو اوهو اوهو![]()
_...
_...
_دیگه برم...برم دوباره زنگ بزنم ببینم چی میشه؟![]()
_آره برو...نه نرو...!!!!!مهسا تو رو خدا تو رو جون هر کی دوست داری یه وقت پا نشی بری بیرون![]()
_باشه...
مواظب خودت باش...اوهو .. فین!!!!
_چشم...تو هم همینطور...اوهو ... فین!!!!
_خداحافظ
ـخداحافظ
(گوشی را می گذاریم دوباره غش می کنیم...آنقدر می خندیم که سرخ سرخ می شویم....
برادرمان نچ نچ می کند...
مادرمان چشم غره می رود....
برادرمان می فرماید:اصلا کار جالبی نبود...
ما می خندیم....
مادرمان در کمال لطف و مهربانی می فرماید:خاک تو سرت!
!!...ما بیشتر می خندیم ...
منت خدای را که پدرمان خانه نیست!!!)
چند دقیه بعد...شب...داخلی
وجدان:خیلی خری!!!
ما:متشکرم!!!![]()
![]()
وسوسه
:خر خودتی؟؟؟
وجدان:خجالت نمی کشی؟؟؟
ما:...
وسوسه
:کار خوبی کردی....کلی حال کردیم![]()
وجدان:بیچاره رو کشتی![]()
ما:...
وسوسه
:تو رو خدا بی خیال شو
....داریم حال می کنیم
وجدان:پاشو بهش بگو سر کارش گذاشتی....دق می کنه هااا!
وسوسه
:خر نشی یه وقت....بذار حال کنیم...اصلا مگه قرار نبود به تینا و آمنه هم بگی...پاشو دیگه!!!
وجدان:برو از نگرانی درش بیار
ما پا می شویم
وسوسه
:بشین
ما می نشینیم
وجدان :گفتم پاشو
بشی...پاشو...بشین...پاشو....![]()
پا می شویم می رویم زنگ می زنیم به الهام!!!!
الهام(با صدای گرفته!!!):بله؟؟؟![]()
ما(خوش و خرم
):سلااااااااااام الهام![]()
_....
_مهسام!!!
_می دونم....مهسا زنگ زدی؟؟؟چی شد حالش خوبه؟؟؟؟(اصولا الهام همیشه همه چیز را یکمرتبه به خاطر می آورد!!!!)
_نه زنگ نزدم....زنگ زدم یه توصیه ای بهت بکنم![]()
_چی؟؟؟![]()
_انقد ساده نباش(غش می کنیم)![]()
![]()
![]()
_....
_سر کارت گذاشتم!!!(غش)![]()
![]()
![]()
_....
_مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم؟؟؟؟
....سر کار بودی...
الو الهام
؟؟؟
_الاغ!!!!!!![]()
_ممنونم![]()
_آشغال![]()
_خیلی لطف داری....هر هر هر هر![]()
_مهسا می زنم تو دهنت![]()
_اگه منو دیدی بزن!!!!هر هر هر هر![]()
_کوفت!!!![]()
_(نیشمان را می بندیم
)
_قلبم اومد تو دهنم
_ واقعا؟؟؟؟؟چه باحال...
هر هر هر هر هر هر هر هر هر هر هر
(نفسمان بند می آید)
_بی شعور...
.هر هر هر....
خیلی بی نمکی...
.هر هر هر....(مثل اینکه خوشش آمده)صبر کن....فردا می دونم چی کارت کنم!!!!!
فردا...داخلی...
می پریم توی کلاس و می گوییم:سلام بروبچس....دارادام دیم دارا را رام....
(با آهنگ بادا بادا مبارک بادا...خدا قسمت کنه
)
الهام:عینکتو در ار![]()
ما عینکمان را در می اوریم....شترق ق ق ق ق!!!!!
...................................
اما خودمانیم خیلی حال داد....![]()
انشااللله سال بعد قرار است به یکی زنگ بزنیم و بگوییم یکی دیگر افتاده روی ساک البوم ها و کلا منفجر شده و فقط انگشتش را پیدا کرده اند![]()
دبیر دیگریست ما را ترابی نام ، بس شیرین کلام ،همه چی تمام ،بر او و جمیع اهل بیتش صلوات و سلام!مکتب ما ازو نام گیرد،علم جغرافی ، اعتبار ازو وام گیرد و گوش از سخنان چون عسلش کام گیرد...در اوان سنه تحصیلی او را اخلاقی بس گند بود و همواره لب و دندانش پر از پند،چنان بر میز می کوفت کز ضربتش زلزله ای در می گرفت به قاعده ی شصتاد ریشتر،جمعی دخترکان پاکیزه و دوشیزه به دست جفای او گرفتار،نه زهره ی خنده نه یارای گفتار...می ندانیم چگونه شد و آفتاب از کدامین جهت طلوع بکردی که حال لبهاش پر از قند و لبخند است و ما به عشق رویش در بند!!!چندی پیش او را بحر طویلی سروده بودیم سبب پاچه خواری را...بر یاران تلاوت نمودیم،بپسندیدند....گیر بدادند به خواندن آن در حضور ترابی(جان!)...زنگ جغرافی به بهانه و تعلل از کلاس ، جیم گشتیم...چون به سوی کلاس باز آمدیم،یکی از رندان ، بفرمود ترابی را کاین نی نی الدین مهسا را شعریست اندر احوالات شما...پس ترابی بفرمود به خواندن...مرا نفس از کف برفت!!!!!پیش خود فرمودیم چه باید کرد اینک...دیدیم دستمان به جایی بند نبود،پس با خود زمزمه فرمودیم:زهره ی شیر است مرا!جان دلیر است مرا....یا رب توکلت علیک!!!!پس بخواندیم:
ای ترابی که گلی و چو گلابی و به تیه دل ما همچو سرابی و چقد حاضرجوابی،چو یکی خرگوش خوشگل به میان دلک ما تو به خوابی و به مستان خودت همچو شرابی!
ای ترابی که مرا روح و روانی و مرا راحت جانی میان گل و سبزه تو نهانی و بدین جمع روانی،نگرانی!
دیریست که بر میز نکوبیدی و در خشم نکوشیدی و ما را ندریدی ز هم و ما نگران گشته بر آن لطف خداییت،دلتنگ بر آن خشم تو وان زهره ی چشم تو شدستیم از این بادیه ی لطف تو مستیم!
الغرض بحر طویلی که بگفتیم و چنین در قشنگی که بسفتیم و بدان گرد غم و غصه ز قلب تو برفتیم،زان جهت بود که در باغ دلت غنچه بکاریم و تو را پاچه بخواریم و پس امید بداریم مگر نمره دهی چند بر این قافیه ها بهر خدا....پس کماکان تو مرا راحت جانی و مرا روح و روانی!!!!
حدس می زنید حادثه ای واقع گشت؟؟؟؟نمره به دست نیاوردیمکه هیچ،ما را بفرمود:اگر آخر سال نمراتی چند در کارنامه ی سیاه اعمالت کم بودی،بدان جهت این اشعار تو بودی!!!!
حال ما چون خرکی لنگان به گل اندر بماندستیم که با این نمرات زیبایمان،اگر چنین نیز بشود چه نوع گلی بیاد به سر بگیریم؟؟؟؟
دی بدیدمش اندر راهروی مکتب که گریبان ابو(...)(یکی از یاران مخلص)را گرفتستی،دفتر انضباط به دستیش و دفتر نمره به دستی...دیدمش دفتر شکایت باز کرده و ذم آن دخترک نگون بخت آغاز کرده...ابو(...)گه سرخ و می گشت و گه سپید،گه رنگ رخساره پدید می آمد و گه ناپدید!گه سیه می شد و گه لونش به زردی می گرایید...ما نیز با دیدگان ورقلمبیده و انگشت به دندان گزیده از فرط عجب و حیرت،در بحر اندیشه مستغرق همی گشتیم کاین ضعیفه ی ناچیز چون تواند که با یک دست،هفتاد هندوانه بردارد؟؟؟!!!هم دبیر است و هم مدیر ... هم خادم است و هم ناظم...هم (...)است و هم (...)!(گیر ندهید بگوییم!!!)فی البداهه ابیاتی چند بر زبانمان جاری گردید کز نشاط آن جمله جانهای رندان ز غم عاری گردید...دریغا،جوجوالدین چلبی،که نبودی تا به نگارششان اهتمام ورزد....ناگزیر افتخار آن را نصیب خود گردانیدیم:
آن شنیدستم که روزی یک دبیر
در بیابانی بیفتاد از ستور ...
گفت چشم تنگ سرهنگ پور را
یا دخالت پر کند یا خاک گور
اینکه دبیر در بیابان چه کردستی و اینکه شما چندان بی سوادید که گمان می برید چنین چیزی را جایی شنیده اید(و وای بر آنان که چنین اند!!!)ما را مربوط نیست!!!!
و من الله التوفیق
نی نی الدین مهسای تبریزی(علیها آلاف صلوات و السلام)
