تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی!
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385

روز-داخلی-زنگ تفریح

وارد کلاس که می شویم مورد استقبال ملت قرار می گیریم به این صورت:

گل دراومد از حموم...سنبل دراومد از حموم...!!!می فرماییم ما که به نماز خانه تشریف داشتیم...به جز ما هم که اینجا گلی نیست!!!چند نفر از بچه ها تقاضا می فرمایند خفه شویم و چرند نگوییم و حرف اضافی نزنیم!ما پس از سپاسگزاری و ابراز مراتب امتنانمان خفه می شویم!!!

(کادر بسته میز معلم قریب بیست نفر روی میز نشسته اند!!!و در حالی که دارند آب لمبو می شوند حرکات نه چندان موزونی اجرا می نمایند...ما جوگیر شده می پریم روی میزبغل سارا...میز تقریبا چپه می شود...ملت جیغ می کشند!!!)

بر و بچس(یکصدا):دنیا دیگه مثل تو نداااره...نداره نمی تونه بیاااره...

(در یک کلوز آپ بسیار زیبا تماشاچی ما را می بیند که دست زیر چانه گذاشته ایم و می اندیشیم که چطور ممکن است این همه آدم یکی یکدانه و بسیار ایده آل و استثنایی باشند؟؟؟؟!!!!پس از اندکی تفکر ترجیح می دهیم خود را بیش مرنجانیم و با بقیه بخوانیم:

دنیا دیگه مثل تو نداره...(البته ما راست می گوییم!!!))

 

روز-داخلی-کلاس ادبیات

(داخل کادر تخته سیاهی دیده می شود که به گونه های مختلف جانورانی چون خرچنگ سانان و قورباغه سانان مزین است)

صدف(مبصر کلاس)(کمی این سو و آن سو را نگاه می کند):بچه هااااا تخته پاک کن کووووووو؟؟؟؟!!!

(ما که می دانیم تخته پاک کن کو ریسه می رویم)

آمنه(به طرف لوله ی دودکش می رود دستش را داخل آن می کند و پاک کن را در می آورد!!!):ایناهاش!!!!!!!!!!

(چشمهای خانم مدرس چهارتا می شود!)

الهام(با ذوق و شوق):خانوم ببرم تخته پاک کنو بشورم؟؟؟؟(تشنه است!)

مدرس:نع!!!!!

(الهام در یک لحظه که مدرس حواسش نیست با حرص تخته پاک کن را برمیدارد و دوباره در لوله ی دودکش می چپاند!!!)

چند دقیقه بعد:

(مدرس دنبال تخته پاک کن می گردد.ما و چند نفر دیگر انتقام الهام را می گیریم:

ما:آمنه پاک کن چی شد؟؟؟

آمنه:نیدونم!!!تینا تو می دونی کجاست؟؟؟؟

تینا:نههههههههههههه!!!!!!

ما:صدف تو چی؟؟؟؟ندیدیش؟؟؟

صدف:نه بابا....

مدرس همچنان می گردد و پیدایش نمی کند....در نتیجه بی خیال می شود!!!)

 

روز - داخلی - مثلا کلاس ادبیات(؟)

(داخل کادر نمای کلی کلاس دیده می شود.مدرس دارد ورقه های امتحانی هفته ی پیش را از توی کیفش بیرون می کشد.بچه های ردیف ما(به جز من که دارم می نویسم)مشغول درددل هستند.بچه های ردیف پشت سر ما دارند تصمیم می گیرند که در مراسم عروسی ما چه لباسی بپوشند(ملت چقدر آینده نگر هستند!!!فقط کاش تصمیم می گرفتند که چه کادویی به ما بدهند!!!!)بچه های ردیف جلو که به طرز ابلهانه ای معتقدند من خیلی چیزها می دانم طبق معمول از ما سوال می پرسند:

آرزو:مهسا ببین این بیتو"دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر/گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست"

ما:خب؟؟؟

آرزو:چرا عهد مصراع اول ایهام نیست؟؟؟؟

ما:خب ... خب ... خب برای اینکه ایهام نیس دیگه...!!!!(مثل اینکه گند زدیم....عینکمان را جابجا می کنیم از آن اوهوم های یک نفر کش ! می گوییم و ادامه می دهیم)ببین عهد اولی که دو تا معنی نداره که...(آرزو گیج و منگ نگاه می کند!!!)ببین تو می تونی روزگارو به جا بیاری؟؟؟؟نمی تونی که...پس معنیش فقط پیمانه...فهمیدی؟؟؟؟

آرزو:نه!!!

ما:ببین اون دومیه می تونه دو تا معنی داشته باشه ولی اولی نه...

آرزو:چرااااااااااا؟؟؟؟؟

ما(بغض گلویمان را گرفته...دلمان می خواهد زار بزنیم...تصمیم می گیریم اذیتش کنیم):ببین تو اون عهد اولی هستی من اون دومی....تو فقط آرزویی ولی من هم مهسام هم نی نی الدین....به این جور آدما میگن دوشخصیتی!!!!(دو ساعت درباره ی این بیماری حرف می زنیم و هر چیزی که در کتابهای مادرمان خوانده ایم باربط یا بی ربط می ریزیم روی دایره!!!!!!!)حالا فهمیدی؟؟؟؟؟

آرزو:امممممم(سرش را کج می کند طرف راست)هومممممممم(سرش را کج می کند طرف چپ)اوهومممممم.....آره فهمیدممممممم!!!!!

ما(زیر لب):به جون مامانم اگه فهمیده باشی!!!!!

چند دقیقه بعد - همانجا:

(از ردیف آخر ندای مهسا مهسا به گوش می رسد.داخل کادر سارا و حنانه و زی زی گولو دیده می شوند که از خنده رو به قبله اند و ما را فرا می خوانند(؟!)ما در حالی که اصلا احساس نمی کنیم در کلاس هستیم و با این تصور که اینجا کویت است و در حالی که جمله ی فلسفی "کی به کیه؟؟؟"در ذهنمان رژه می رود می رویم ردیف آخر.سارا کادوی تولد شاهین جان(همسایه ی ما و عشقولانه ی سارا) را نشانمان می دهد و یک چیزهایی هم توی گوشمان می گوید...چهار نفری رو به قبله می شویم!!!)

مدرس:بسیار خوب حالا بفرمایید بنشینید با آرامش ودقت ورقه هایتان راببینید و اگر خطایی از من سر زده است گوشزد فرمایید!!!!(او بعد از ما تنها کسی است که می تواند عصاهای خیلی بزرگ را درسته قورت بدهد!)

(بچه ها ورقه ها را می گیرند.بعد از چند ثانیه بیست و پنج نفر از کلاس سی و سه نفره ی ما دور میز معلم حلقه می زنند!)

مدرس:دختر خانمها...بفرمایید بنشینید...

(بچه ها سر جایشان می نشینند)

مدرس:حالا تک تک تشریف بیاورید تا رسیدگی کنم.

(بیست و پنج نفر دور میز حلقه می زنند...!!!!!و در کلوزآپ دوباره ای دوربین چشمان شهلای پرسشگر ما را نشان می دهد)

ما(توی دلمان):چرا مدیری کلاس ما رو لوکیشن فیلماش نمی کنه؟؟؟؟؟!!!!!

 

روز - داخلی - اینبار"کلاس"ادبیات

(اینبار کلاس را با فضای جدیدی مشاهده می کنیم.بالاخره کلاس رنگ آرامش را می بیند.هیچ صدایی جز صدای مدرس که تدریس می کند شنیده نمی شود)

مدرس:بازوان اندیشه چه نوع اضافه ای است؟

صدف:اضافه ی اضطراری(منظورش استعاری است)

 

روز - داخلی - همانجا

(بچه ها دوباره قاط زده اند.ولوله ای برپاست(لابد به خاطر دستیابی ایران به انرژی هسته ای!!!))

مدرس(با صدای آرام و قاطع و مطمئن):اجازه بدهید یک بند باقیمانده را نیز بخوانیم.

(بچه ها بی توجه به کار خود ادامه می دهند!!!)

مدرس(اندکی دلخور):لطفا ساکت باشید تا یک بند باقیمانده را به اتفاق مطالعه کنیم.

(یکی از آن گوشه جیغ می کشد و بغل دستی اش را نیشگون می گیرد...حتما طرف دوباره دوست پسرش را مسخره کرده است!!!)

مدرس(با صدای لرزان):بگذارید این درس را تمام کنیم....الان زنگ می خورد...خانمها...(دستش را روی میزمی کوبد اما چون او ترابی نیست کسی متوجه نمی شود!!!)...خانمها خواهش می کنم...

(زنگ می خورد.دیوانه ها زنجیرها را پاره می کنند....ما در حالی که کلی به مدرس می خندیم ترانه ی معروف بای بای بروبچس(باز هم با ملودی بادا بادا...)را می خوانیم و به همرا سایر مجانین جیم می شویم!!!)

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 10:47 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم فروردین 1385

 

تخته هایی چه فراخ

درس هایی چه بلند

جا به جا گله ی خرخوانان پیدا

در خلستانه چه بوی علفی می آمد!!!

دم دفتر ماندم

گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد؟؟؟؟

یک معلم رد شد

راه افتادم...

یونجه زاری سر راه

(آن کلاس ما بود

با همه مردم خرخوان در آن!!!)

بعد هم دوم یک

بروبچسی باحال

(البته عده ای از آن بر و بچس

مثل پریا و فرشته شاید!!!)

به موتورخانه ی آن مدرسه هم رفتم من

جای تاریکی بود

و پر از نغمه ی زیبای موتورهایی چند

گوش می دادم ... به!

چه صدایی دارد

چه صفایی دارد...

لیک این همه آهنگ چرا در وسط درس وکلاس

پیدا نیست؟؟؟حیف!!!

در کنار گل رز

گیوه ها!را کندم

ونشستم پاها بر خاک

امتحانی داریم

بی خیالش بابا!!!!!

من چه سبزم امروز...

حیف من نیست که با فکر کتاب و دفتر

عیش خود را بر هم بزنم؟؟؟!!!!

نکند "سرهنگ پور"سر رسد از پس دفتر...بعدش

باز هم گیر دهد بر من بیچاره ی زار

کای نی نی مهسا جان!

عوض این همه شعر و غزلت

اندکی درس بخوان...!!!!!

کس نباشد که بگوید بانو

اندکی درکش کن

نی نی و درس؟؟؟؟عجب!!!!!

چه کسی پشت ستون پنهان است؟

هیچ!

می چرد یک تن در درس!!!

...زنگ خورده ست اما

مدرسه خالی نیست

مهربانی هست

درس هست

خرخوان هم هست!!!!

آری

تا "ترابی"هست زندگی باید کرد!!!!!

 

نی نی الدین مهسای تبریزی(سلام الله علیها)

با شرکت سهراب سپهری(رحمه الله علیه)

و با تشکر از رهنمایی حکیم فرزانه:

شیخ ذغال الدین مهدی تبریزی(رضی الله عنه)

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 23:48 | | لینک به این مطلب