تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی!
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385

از آنجا که این برادر بس نازنین ما ذغال الدین مهدی تبریزی (و هبه الله الشریف)امسال کنکور دارد و در راستای اینکه تعدادی از دوستان گل ما چون مریم جان و همکلاسان نه چندان عزیز ما چون مسعود نیز بدین درد مبتلایانند ! جو کنکور ما را نیز اخذ نمود بدفرم ! به نحوی که ما رفتیم دیوان حافظ را برداشتیم تفالی بزنیم . چشمان خود را بسته بودیم و داشتیم حافظ را بدان شاخ نبات چپ و چولش قسم می دادیم که ناگه صدایی شیرین بفرمود:

 " هان نی نی الدین ! ازو در بر من نام مبر که سر بر تنش مباد.پار هر جا نشستی بگفتی که حافظ بی چشم و رو را با نی نی الدین مهسای تبریزی سر و سری باشد !!! و کارش را بدانجا رسانیدی که صبح را با نفرین تو آغازیدن گرفتی و شب را با لعن تو به خواب رفتی ... من نیز از این اعمال بس آزرده خاطر گشتم و حال تصمیم گرفتستم سه طلاقه اش کنم تا عبرتی باشد دیگران را !!!!"

ما نیز بس وساطت فرمودیم و اینا تا دلش بدست آمدم و از طلاق آن ضعیفه منصرف گشتی...سپس بفرمودم " حافظا ! چه گویی در باب مشقت جماعت کنکوریان ؟! "

حافظ ما را بشارت داد بر قبولی ذغال الدین و راحتی ما از شرش ... پس بفرمود:

" آن تطاول که کشید از غم کنکور مهدی / تا دم باب شریف نعره زنان خواهد شد... "

پرسیدیم ز حال مریم.بفرمود:

" آن شریف از بهر مریم ساختند........مصراع دومش را هم بی خیالی طی نما که چیزی به خاطر ندارم ! "

مسعود را فرایاد آوردیم ... بفرمود:

"او شود هم با رفیقان در شریف / طفلکی مهدی که باشد در عذاب "

خلاصه...خیال ما از این بابت راحت گشت که به سلامتی این ذغال الدین بار و بنه اش را جمع خواهد کردن و از این دیار سفر خواهد نمودن و ما از شرش راحت خواهیم گشتن ... والله خیر الناعمین !!!

خودمان نمی دانیم اینها را از چه رو نوشتیم ؟! ما آمده بودیم این کنکور را آسیب شناسی فرماییم و راهکار از خودمان در کنیم...منتهای مراتب در این برهه ی (کدوم برهه؟!) از زمان تمام راهکارها را فراموش کردیم الا آن یکی که ذغال الدین مهدی ارائه فرمود بدین ترتیب:

بهتر است که دست هر یک از جماعت کنکور پیشگان شمشیری دهیم و دو به دو به جان هم بیندازیمشان ... بالاخره یکی می میرد یکی می ماند و آنکه زنده ماند به دانشگه ره یابد انشاالله ! آن یکی را هم که می میرد مهدی فتوا می دهد که در حکم شهید فی سبیل الله است (که البته فتوا رو جهت ترغیب برای شرکت در کنکور در کردیم.. بله.)*در ضمن ما اکیدا تقاضا داریم که ذغال الدین با مسعود محاربه نماید زیرا شنیده ایم مسعود آنقدر جرمش زیاد شده که تا بیاید تکانی به خود دهد مهدی در دانشگاه شریف مشغول خرخوانی است و او در بهشت(کسی چه می داند؟شاید هم جهنم !!! ) ترانه ی غریبه را بلغور می کند(لابد آنجا را با کانون شاعران و نویسندگان عوضی گرفته!) !!!**

این راهکار چند تا حسن خوبی ! دارد:

1 _ جمعیت کشور کم می شود و بدنبال آن امکان ایجاد شغل و امکانات تحصیل و ازدواج و اینا ! بیشتر می شود . ضمن اینکه دولت مجبور نیست زرت و زرت ( یا شاید فرت و فرت) به ازواج جوان یادآوری کند که فرزند کمتر زندگی بهتر !

2 - عضلات جوانان ورزیده می شود و دختران دم بخت ما می توانند امیدوار باشند که افراد باقیمانده که مسلما یکیشان همسر آینده ی آنها خواهد بود خوشتیپ و خوش هیکل هستند !!!

3 - ملت ایران در عرصه ی ورزش شمشیربازی افتخاراتی کسب خواهد کرد بزرگتر از تولید کیک زرد !

(4- شرط میبندم از سال دوم اجرای این طرح تعداد داوطلبان کنکور به یک دهم درصد کاهش می یابد.)***

(5- این طرح از اونجایی که خیلی پرفکته هزینه زیادی هم نداره ... فقط باید سازمان سنجشو با فدراسیون شمشیر بازی ادغام کنیم و از بین بابا کنکور و رییس فدراسیون شمشیر بازی یکی رو انتخاب کنیم.)****

و اما حسن های بدی ! این طرح:

(از اونجایی که روی این طرح کار کارشناسی شده حسن بدی نداریم.)

در مورد داوطلبان مونث کنکور نیز ما روش گیس کشی را پیشنهاد می دهیم .البته مادرمان تاکید می فرمایند برای رعایت شئون اسلامی اینکار باید در سالن های سرپوشیده انجام شود !!!!!(فقط لطفا ما را با آن پریا درگیر نفرمایند که به هیچ عنوان زورمان بهش نمی رسد...انشاالله در یک پست مخصوص و ویژه ایشان را توصیف می فرماییم !!!)

هش زاد دااااااااااااااااااا(در این لحظه فقط زبان شیرین ترکی به کار می آید و معادل فارسی اش به درد نمی خورد!)

شما هم طرح های خود را ارائه کنید تا ما به عنوان نماینده تمام خل ها در مجلس (خلستان شعبه ی بهارستان !!! ) مطرح کنیم باشد که دست در دست هم دهیم به مهر ( باز هم با حفظ شئونات اسلامی !!!) و ریشه ی کنکور را بخشکانیم ! زیرا ما به هیچ عنوان مایل نیستیم دو سال دیگر به این بلای آسمانی مبتلا شویم !

 

**************:پارازیت های ستاره دار از تشعشعات شیخ ذغال الدین مهدی است...

ضمن اینکه لازم دیدیم دلیل صحبتهایمان درباره ی مسعود را شرح دهیم:ایشان در وبلاگ مشترکشان با ذغال جان ما را موجودی مابین خرخوان و خرخوان نما توصیف کرده است!

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 22:24 | | لینک به این مطلب
شنبه ششم خرداد 1385

به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر(چه زود یادم افتاد!) ما باز بر آن یکی شدیم که خاطراتی چند از دفتر پرافتخار و غرور آفرین معلمان آمادگی دفاعی بنگاریم...باشد که ما و امثال ما و شما و امثال شما قدر این گوهران گرانبها را بیش دانسته باشید وانچنان که آنان را شاید بدانان مهر ورزید....

اول خاطره دبیر آمادگی دفاعی ذغال الدین مهدی تبریزی(قدس الله صفته)را باشد . از زبان خود آن دبیر" کبیر " آن "بزرگ"مرد آن که به " عظمت "تمام اقیانوس های دنیای سراسر عشق و محبت و دوستی و گلهای یاس باشد(لحظه ای جوگیر گشتیم گمان بردیم به یکی از نشریات زرد سفارش پیام تبریک تولد می دهیم!)...اه...بخوانید(با لهجه ی ترکی هم بخوانید):

:

آااااا ما زمان جنج بی سیمچی بودیم.وسط عملیات یهو دیدم سیم بی سیم!گطع شده!!!!!!!!!!!آآآآا من خواستم ببینم سیم کجا گطع شده! سیمو جرفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم ...

     

 یچ دفعه یچ دانا منور زدن همه جا روووووووووووشن شد...من دیدم دور و برم چهل تاااااااا عراگی منو محاصره چردن... من هم چه فگط یچ دانا چلاشینکف داشتم...آاااا منور چه خاموش شد من در جهت عگربه های ساعت دور خودم چرخیدم و شلیچ چردم....هی شلیچ چردم....آی شلیچ چردم!!!!!!!!!!دوباره یه دانا منور زدن من دیدم دور و برم چهل تااااااااا جنازه ی عراگی افتاده!

نتیجه گیری:ما فقط این خاطره را می خوانیم و به این بزرگ مرد بسی افتخار می کنیم و گیر هم نمی دهیم که مثلا بی سیم سیم ندارد یا خشاب کلاشینکف برای سی تا گلوله جا دارد نه چهل تا...و تازه گیر هم نمی دهیم که در همان لحظه ی اول چطور متوجه شد که عراقی ها چهل تا هستند و یا اینکه....بی خیال!

دویم هم باز او راست:

آاااااااااااااااا من یچ روز چنار سنجر ایستاده بودم داشتم برای خودم صفا می چردم...تچیه داده بودم به گونی های سنجرمون ... یچ دفعه عراقی ها یه آر پی جی زدن....آاااا ما هم چه همونجوری واستاده بودیم دیجه ه ه ه ه ....آر پی جی از اینجای دستم رد شد!!!!!!!!!!

       

نتیجه گیری:

1)دروغ که مالیات ندارد!

2)آخی ... آر پی جی کوچولوی نااااااااااازززز...ما نمی دانیم از چه چیز این نازنین کوچک زیبا و دلربا می ترسند؟!این که مثل خود ما بی آزار است!!!!

3)زهازه بر این شجاع مرد....!!!!!!!!!!ما بودیم مرده بودیم!

سیمی خاطره نیست...شرح حال است...توصیف است...توصیف شیرزنی کوهی نام که ما را دبیر آمادگی دفاعی است...او بیست و شش سال دارد اما همانا کوهی از تجربه باشد!شمه ای از تجربیات پرقدر اوست:

الف)ایشان می فرمایند در عملیات فتح المبین حضور داشته اند!

نتیجه گیری:با توجه به این که ایشان در سالهای اواخر جنگ فوق فوقش هفت هشت سال داشته اند:

1)ماشاالله...بعد همه از آن سهراب پیزوری پسر نحیف رستم حرف می زنند!او لااقل وقتی به جنگ ایرانیان آمد ده سالی داشت!!!

2)یکی ایشان را تحویل بگیرد...یکی ایشان را ببرد مسابقات کشتی المپیک(البته کشتی بانوان هااااااااا!!!)...یکی به ایشان مدال بدهد...یکی ما را اخذ کند!!!!!!!!

4)آدم واقعا لذت می برد وقتی این جوانان!غیور را می بیند!

5)آدم واقعا لذت می برد وقتی می بیند زنان ایرانی اینقدر باحالند!

6)آدم واقعا لذت می برد وقتی می فهمد که زنان هم به عملیات می رفته اند!

7)آدم واقعا لذت می برد وقتی ایشان در باب صداقت سخن می راند!

ب)ایشان می فرمایند یک بار با عامل اعصاب شیمیایی شده اند!

نتیجه گیری:

1)آهان پس برای همین است که اخلاق درست و حسابی ندارید؟!

2)فهمیدم چرا گاهی رعشه می گیرید!

3)آهان حالا فهمیدم چرا می گویند آلمانی ها زیاد هم باهوش نیستند...خب مردک عامل اعصاب که کسی را نکشد به چه دردی خواهد خوردن؟!

4)خانم جان شما مطمئنید که موجی نشده اید؟؟؟!!!!

خلاصه...این هم از این...سالروز آزادی خرمشهر مبارک...خدا ما را از شر بعضی ها که از جنگ سوءاستفاده می کنند راحت کند انشاءالله!!!

آمین!

(جا دارد از ذغال الدین مهدی تبریزی(رضی الله عنه) و همچنین پدر و مادر عزیزم که مرا در دامان پرمهر خود تربیت نموده اند و خانم اسماعیلی دبیر تاریخ ادبیات که امروز جواب سوالات را هم به ورقه ی امتحانی الصاق کرده بود و رفتگر محلمان که بسیار زحمت می کشد و همچنین آقای سعادتی که خوردنی های بسیار خوشمزه ای را به فروش می رساند تشکر کنم!این بود انشای من درباره ی دفاع مقدس!(

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 19:24 | | لینک به این مطلب