تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی!
شنبه سی و یکم تیر 1385
خلستان در عربستان 1

 

مقدمه:

(از آنجا که تازگی ها یک سالنی ساخته اند به نام سوله ی حجاج(گویا حجاج همانا دانه های گندم و جو باشند!)...ها داشتیم می فرمودیم.در این سالن ملت با خانواده هایشان خداحافظی می کنند و تشریف می برند مکه!ما هم همانند سایر افراد ملت شریف،پس از خداحافظی با پدر جان،مادر جان،خاله جانها،عمه ها(مامانم گفته جانش را نگویم!)،خانم همسایه،آقای همسایه،پسرهای عزیز همسایه(فکر بد نکنید!کوچولو می باشند!!!)و کلی آدم دیگر راه می افتیم طرف سالن اصلی فرودگاه)

روز_داخلی_سالن انتظار فرودگاه تبریز

(مسئول کاروان دارد سخنرانی می فرماید.ما و ملت ایستاده ایم استماع می فرماییم.ناگهان موبایل ما زنگ می زند و ما صدای شیرین گل نازمان را می شنویم . گویا ایشان تصمیم دارند ما را در آن شلوغی پیدا بفرمایند به این صورت:

... : مهسا...ببین ... دستشویی پشت سرته...من جلوی در دستشویی هستم!!!(آخه عزیز دلم جا پیدا کردی؟!)

ما ( پشت سرمان را نگاه می کنیم ):کو؟؟؟من که اینجا به جز صندلی چیزی نمی بینم!!!

... : بابا پشت سرته!!!!!

ما(ناگهان یادمان می افتد که ااااا؟خب به جای اینکه من برم پیشش اون بیاد پیش من!) : ببینم؟تو منو می بینی دیگه نه؟؟

... : نه!!!!!!!!!!!

ما:

(خلاصه اینطوری می شود که ما پشت سر آقایی که شبیه پدر پسر شجاع است ! و دارد حرف می زند،قرار می گذاریم و به سلامتی و میمنت و مبارکی موفق می شویم همدیگر را ببینیم...در طی مدتی که ما در عربستان اقامت داریم،هر نیمه شب یاد این قضیه می افتیم و از خنده غش می کنیم!!!!!!!!!!)

روز_داخلی_هواپیما

(هواپیما بلند می شود.ما که حس طنزمان گل فرموده،هواپیما را با مینی بوس تبریز _ شبستر عوضی می گیریم به این شکل:

ما: آااااااااااااای راننده نین سلامتتیییییینا صلوات!(برای سلامتی آقای راننده صلوات _ باتشکر:چلنگر!!!!!!!)

ملت(با خنده):اللهم صل علی محمد و آل محمد!

(روبروی ما یک آقای مهماندار نشسته که بیچاره تهرانی است و هیچی نمی فهمد! ما ایشان را می بینیم و فکر دیگری به سرمان می زند!)

ما:شوفر شاییدین سلامتییییییییینا صلوااااااااااااااااات!(برای سلامتی شاگرد شوفر صلوات!(دیگه ترجمه اینجوری میشه دیگه!))

ملت(غش می کنند):اللهم صل علی محمد و آل محمد!

آقای جباری(مسئول کاروان،پدر پسر شجاع!):نه دوزلو سان!

 

روز_داخلی_هواپیما

رعنا(به من):مهسا حوصله ت سر نرفته؟

ما:چرا خیلی...

رعنا(اندکی فکر می کند...به بچه هایی که پشت سرش نشسته اند می گوید: بچه ها محکم بشینین الان هواپیما میفته تو دست انداز!!!!!!

پشت سری!!!:راس میگی؟؟؟

رعنا:آره این دور و برا جاده ی خاکی هست!!!

پشت سری:....................

ما:

ادامه ی این داستان را در برنامه ی بعد ببینید...

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 15:36 | | لینک به این مطلب