تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی!
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
اندر مصائب خواهر یک کنکوری!!!

ما دلمان می خواهد ادامه ی این داستان ها را هر چه سریعتر بنویسیم اما چه کنیم که دلمان شکسته بدفرم و دست و دلمان به نبشتن آنها نمی رود .... جریان مربوط می شود به این کنکور لعنتی(اصولا تمام بدبختی های بشریت از همین نقطه آغاز می گردد و به جاهای باریک می کشد !)برادر ما بدیع الحکما ذغال الدین مهدی تبریزی(رض)*با رتبه ای در حدود ان هوار ! مجاز به انتخاب رشته شد.که ای کاش دستش سر جلسه ی کنکور می شکست و اینگونه نمیشد !!!

مادرمان مشاور السلطنه می فرماید "پسرم ده رشته ی اول را طوری انتخاب کن که رویایی باشد...یعنی مطمئن باشی که قبول نمی شوی!" ذغال الدین پنجاه رشته ی اول را رویایی انتخاب می کند(در بین این رشته ها مهندسی مکانیک و برق دانشگاه شریف هم به چشم می خورد!) !!! پدرمان ابوالما(ابوالمن و خودم) ! می فرماید " یا بنی ! از ابتدا شروع کن و تماما دبیری ریاضی و فیزیک بزن!" ذغال الدین بد می نگرد !!! مشاور السلطنه نیز علی هذا الطریق،بد می نگرد !!!ما از صبح می خواهیم سخنی بگوییم.می فرماییم:"یا اماه !!"مشاور السلطنه می فرماید:"می توانی شبانه هم بخوانی !" ما این شکلی می شویم :"یا ابی!" ابوالما می گوید:"آری من نیز بر آنم!"ذغال الدین می گوید:"اصلا و ابدا...این سخن در برم بر زبان مرانید که مرا رنجش حاصل آید!"ما باز می فرماییم:"یا اماه!یا ابی!استمعوا لی!"مشاور السلطنه بد می نگرد:"چه می گویی؟هان؟مگر نمی بینی مشغول انتخاب رشته ایم؟!" ما می فرماییم:"یکی به من توجه کنه خب! "مادرمان می فرماید:"جای این کارها فکری برای شام بکن!مگر تو عقده ی جلب توجه داری؟!"(ایشان گاه گه امراضی چون وسواس فکری،اسکیزوفرنی و افسردگی را هم به ما نسبت می دهد!!!)ما:" " ظرفها را هم که نشستستی!" ما:"آخر دستهای نازنین ما..."مشاور السلطنه زبان ما را می بندد:"دستکش بپوش و بشوی!!!"

من اکنون در حالی دردهای دل کوچکم را از بهرتان می نگارم که بسیار به مرحومه ی مغفوره کوزت شباهت پیدا کرده ام!!!

آقای روغنی،مشاور دبیرستان ذغال الدین اینا آمده ما را زیارت کند...ما که بسی ذوق زده شده ایم از اینکه پس از مدتها کسی پیدا شده که به خاطر ما کاری کند،در عرض چشم بر هم نهادنی می رویم و سوغاتی های ایشان را آورده تقدیم محضر مبارکشان می فرماییم.سپس محض پاچه خاری و خود شیرین سازی یادآوری می کنیم که از طرف ایشان طواف انجام داده ایم و دو رکعت نماز هم در مسجدالحرام گزارده ایم! ایشان پس از اندکی تحویل گرفتن ما می فرماید:"ایها البدیع الحکما!با انتخاب رشته چه می کنی؟!برخیز کاغذی و قلمی فراهم ساز تا تو را ره بنمایم!!!"اندکی بعد،ما در عین ناباوری،مشاورالسلطنه،ابوالما،ذغال الدین و آقای روغنی را مشاهده می فرماییم که نشسته اند و انتخاب رشته می کننند...آقای روغنی پس از اینکار با ما خداحافظی کرده و می رود!ما می اندیشیم:"آاااااااااااااااااااه!این هم که به خاطر ذغل الدین آمده بود!حیف از آن عطریاتی که تقدیمش داشتیم!!!"

مشاورالسلطنه می فرماید:"یا تبریز یا تهران!آن هم این سبب را که خاله ات آنجا نگهدار تو باشد...اینگونه نگرانی نخواهیم داشت!!!"

ما و ذغال الدین تصور می کنیم که او به دانشگاه تهران رفته است.از وقتی که ذغال الدین سوار اتوبوس می شود تا راهی شهرستان کوچک و حقیر تهران شود،مشاورالسلطنه برای تشخیص هویت جنازه های تصادفی راهی پزشکی قانونی می شود!!!کارمندان پزشکی قاونی نیز همانند منشی مطب دندانپزشکی خانواده ی ما را خواهند شناخت و تا مادر را ببینند خواهند گفت:"خانم امجدی!ببخشید...متاسفانه این هفته هم جنازه ی پسرتان پیدا نشد!!!انشاءالله هفته ی بعد تشریف بیاورید شاید خدا خواست و فرجی شد!!!!!!!!"همچنین است بدبختی های ما هنگامی که در تهران اتفاقی بیفتد.همانگونه که اینک وقتی تصادفی در خیابانهای آنجا اتفاق می افتد فوری به خاله مان زنگ می زند با ذغال نیز اینگونه خواهد بود.برای مثال اگر در قله ی توچال زمین اندکی بلرزد،یا دماوند بعد از سالها کمی پت پت کند مشاور السلطنه نگران مهدی خواهد شد ولو اینکه ایشان در خیابان پاستور سکونت داشته باشد!یا مثلا اگر یک قاتل زنجیره ای زنان مانند خفاش شب پیدا شود مشاور السلطنه شبها از نگرانی ذغال الدین نخواهد خوابید (آخر ذغال ما برای خودش کدبانویی است!)

ابوالما می فرماید:"ارومیه هم بد نمی باشد"مشاورالسلطنه می فرماید:"در دفترچه سخن رفته است از اینکه امسال به دانشجویان ترم اول خوابگاه تعلق نخواهد گرفتن"ابوالما می فرماید:"کاش ما را در آنجا آشنایی بود"ما می فرماییم:"ما را یاری باشد که در حلقه ی رادمردان ارومیه است!"ابوالما و مشاورالسلطنه می پرسند:"من هو؟!"ما گلواژه می سراییم:"حسام الدین چلبی!"ابوالما،مشاورالسلطنه و ذغال الدین بد می نگرند ! ما لب ورمی چینیم!!!

مشاورالسلطنه می فرماید:"دانشگاه مالک اشتر چطور است؟!"

ما می اندیشیم که بسیار عالی است.زیرا ما به زودی در اثر این عقده ی حقارت و کمبود محبت معتاد خواهیم شد و تنها یک دانشجوی افسری می تواند ما را از آن منجلاب برهاند!

نظر مهدی درباره ی این پیشنهاد مثبت است ! ابوالما با یکی از دوستانش در این باره مشورت می کند.مشخص می شود که آن دانشگاه جزو دانشگاه های خاص است و ذغال الدین مهدی هم در جلسه ی کنکور، دانشگاه های خاص را به اندازه ی نیم کیلو سبزی خوردن تحویل نگرفته است !ذغال الدین ضایع و ناراحت می شود و ما حال می کنیم !

من از اهالی اتحاد جماهیر شوروی هستم !!! منظورمان کانون گرم خانواده است که در حال فروپاشی است ! زیرا ما اکیدا تصمیم داریم از این خانه فرار کنیم ، به راه خلاف کشیده شویم ، معتاد شویم ، یک شب اکس بزنیم و خودمان را از بالای برج آذرساتراپ پایین بیندازیم(ای اکس همه توهم از توست/من خامشم این ترنم از توست!)!!!جنازه ی ما را در حالی پیدا خواهند کرد که کاغذی مچاله در مشت کوچکمان است.درقلب سپید کاغذ نبشته شده است:"امان از برادر بد!"

...

*بنا به پیشنهاد ذغال الدین مهدی ، می توانید زین پس او را به جای بدیع الحکما ، ضایع الحکما خوانید!

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 10:59 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
خلستان در عربستان 4

روز_ خارجی _ حیاط مسجد شجره

به سلامتی احرام بستیم و حالا به زور و به طرق بس ناجوانمردانه موفق شده ایم خود را از شر ندا و سایرین خلاص بفرماییم...این مجتهدین طراز اول که در راس آنها ندا تشریف دارد احکامی صادر می کنند که بیا و ببین ! از نظر آنها هر چیزی حتی خندیدن و نوازش برگ گیاهان و لذت بردن از این نسیم نازی که اینجا می وزد احرام را باطل می کند!!!!خدا وکیلی اعصابمان به هم ریخته و تصمیم گرفته ایم تنها باشیم و بدون توجه به سخنان ایشان از بودن در این بهشت کوچک لذت ببریم.هوا خنک و دلپذیر و حتی اندکی خوشبوست.نسیم ملایمی می وزد.صدای چهچهه ی پرنده ها مستمان کرده.وقت نماز مغرب می شود و از آنجا که(خداییش از کجا؟!)مسجد تا خرخره پر است ما همانجا گوشه ی حیاط سجاده ی خود را پهن می فرماییم و نماز می خوانیم....

چند دقیقه بعد...

همین دور و برها یک مادر جوان مشغول سر و کله زدن با بچه اش است به این صورت:

مادر جوان:ریحاااااااااااااااانه!آتیشم زدی بچه برگرد اینجا!!!

بچه:نمی خوام!

مادر:بذار به بابات بگم!

بچه:چیکار کنم ؟! بگو! به مامانتم بگو...تو منو اذیت می کنی من مگه به بابات میگم؟؟؟!!!!!( ما که هم تعجب کرده ایم که بچه ی به این کوچکی(حدس می زنیم حدودا دو ساله باشد!)چطور اینقدر خوب حرف می زند و هم از حرفهایش خوشمان آمده بلند بلند می خندیم!!!!)

کاری که نباید بشود می شود!توجه مادر جوان به ما جلب می شود:دختر خانوم...ببخشید میشه چن دیقه مواظب دخترم باشی من نمازمو بخونم؟؟؟؟

ما یخ می زنیم.یک نگاه به چشمهای آتشین و شیطانی ریحانه خانوم می کنیم که هی به مادرش لگد می زند و سعی می کند فرار کند....یک نگاه به چشمهای خسته ی زن جوان می کنیم...

وجدان:قبول کن!طفلی می خواد نمازشو بخونه...

وسوسه:به هیچ عنوان قبول نکن!پاشو برو پیش بچه ها

وجدان:گناه داره بچه شو نگه دار...

وسوسه:لازم نکرده!بگو دیرم شده کاروانمون داره میره

ما:آخه گناه داره...

وسوسه :بیخود...پاشو برو پیش بچه ها

ما:مثلا داری راه حل ارائه میدی؟نمیشه افاضه ی فضل نکنی؟!اونا که از این بچه هم بدترن!

وسوسه:احمق ! من به خاطر خودت میگم !ول کن برو یه گوشه قایم شو !

ما:آره؟

.جدان:بار آخره دارم بهت می گماااااااا...شیطنت نکن....دیگه بقیه ش با من نیستاااا !!!

سرانجام....جو نوع دوستی و اینا ما را می گیرد و مسئولیت نگهداری از این آتش فشان متحرک را می پذیریم !!! مادر جوان اکیدا سفارش می فرماید که نگذاریم ریحانه خانوم جایی برود ( واااااااااااااااااااااااای!!! )ما روی یک سکو می نشینیم و سعی می کنیم آتش فشان را نیز بغل کنیم.ایشان هم در مقابل سعی می فرماید به هر طریقی اعم از جیغ کشیدن و لگد زدن از دست ما فرار کند...

ما(در حالی که به سختی جلوی خود را گرفته ایم که توی گوش این بچه ی تخس نزنیم!):ببین...ببین ریحانه....اه!بگیر بشین...بشین اینجا واست قصه ی شنگول و منگولو تعریف کنم !

ریحانه(با اخم نگاهمان می کند):نمی خوام !!! بلدم ! مامانم گفته هزار بار!!!!!!!!

ما( می اندیشیم که این از کجا می داند هزارتا چند تاست؟؟؟!!!):باشه...بشین یه قصه ی دیگه واست بگم...بشین دختر خوب...آفرین...بشین خاله رو اذیت نکن دیگه....ده می گم بگیر بشین...

ایشان یک مشت محکم حواله ی پهلوی ما می فرماید و دوان دوان دور می شود

ما دنبالش می دویم و سعی می کنیم خرش کنیم:ریحانه ؟! بیا اینجا یه چیز خوب بهت بدم !

ریحانه (می ایستد و کنجکاوانه ما را می نگرد!):چی؟؟؟( ما یک عدد چوب شور نشانش می دهیم.ریحانه آرام آرام جلو می آید چوب شور را از دست ما می قاپد و دوباره فرار می کند !!! ما به مدت یک ربع ساعت دنبال او می دویم و به شاخ های روی سرمان می اندیشیم که از تعجب روی سرمان سبز شده اند !!! خدایا چطور این بچه نفس کم نمی آورد؟؟؟!!! سرانجام موفق می شویم ایشان را به دام بیندازیم و بغلش فرماییم.ایشان با آن کفش های خوشگلش هی به لباس سفید و تمیز ما لگد می زند و ما هی حرص می خوریم.هی حرص می خوریم.هی حرص می خوریم و همینطور مدام حرص می خوریم تا اینکه مادر ریحانه ایشان را از ما تحویل می گیرد و می رود...آخیش!حتی یادآوری خاطره اش هم پدر آدم را درمی آورد !!! )

 

 

 

روز _ داخلی

صدای ما را از هتل برج العباس مکه می شنوید ! ما وارد اتاق 1133 می شویم.رعنا از دیدن دو پنجره در یک اتاق آن هم با چنین نورگیر خوبی به وجد آمده است( بیچاره تقصیری ندارد.خود ما هم از بس در مدینه پنجره ی درست و حسابی ندیده ایم شدیدا عقده ای شده ایم !!!)رعنا با ذوق و شوق بیرون پنجره را نگاه می کند و شادمان فریاد می زند:"مهسا اینجا رو ببییییییییییییییییییییییییییییییین!!!!! حتی خیابونم دیده میشه!!!"

ما : بمیرم برات!خسته ای!!!یه کم بخواب بعدا همه مون با هم خیابونو تماشا می کنیم!!!

رعنا:یه دیقه بیا ببین!

(ما می رویم کنار پنجره و خشکمان می زند):رعنا جان؟؟؟...واقعا چه منظره ی قشنگی!خیلی جالبه!آدم در بحرش می مونه !واقعا حق داری خوشت بیاد!!!( این منظره ی زیبا شامل این اقلام می باشد : یک ساختمان کاملا مخروبه که چند دختر بچه ی لاغر و مردنی در آن خاک بازی می کنند.چند خانه ی کوچک و خراب با حیاط های پر از آشغال و خرت و پرت و باز هم بچه هایی که دارند لابلای آشغالها بازی می کنند.چند زن جوان که مشغول شستن رخت های چرک (رخت؟!) هستند.یک مرد فلج که دارد خودش را به سختی از پله های کج و معوج خانه اش بالا می کشد...و بالاخره یک بیلبورد اندازه ی فیل ! که روی آن تصویر چهره های خندان مرحوم مغفور(!) ملک فهد ، ملک عبدالله و ولیعهد امین ، سلطان بن عبدالعزیز به چشم می خورد.زیر عکس ها هم با خط درشت نوشته شده :" یا ایها الناس ! قلوبنا معکم !!! "

ما می فرماییم :" قتلتنی با اون قلبک !!! "

خدا وکیلی خودش طنز بود.طنز تلخ!!!

 

 

روز _ داخلی _ هتل

ندا تشریف می برد دستشویی.ناگهان صدای جیغ او ما را از جا می پراند.ما(من و خودم...آن دو تای دیگر دارند با پریا حرف می زنند) دوان دوان می رویم و داد می زنیم:ندا چی شد؟؟؟؟

ندا می پرد بیرون و هراسان می گوید:اینجا آینه داره!!!!!!(توضیح:نگاه کردن به آینه احرام را باطل می کند!)

پریا:کجای کارین؟اینجا سوسکم داره!!! این مزخرفاتی که این می نویسه همه بیخوده جیگر..... (به خاطر پارازیت اخیر معذرت می خواهم!از گلواژه های جناب بدیع الحکما ذغال الدین مهدی بود!)داشتیم می فرمودیم.ما سعی می کنیم ندا را دلداری بدهیم:اشکالی نداره عزیزم الان یه حوله می ندازم روش!

ندا(گریان و نالان):نمیشه!خیلی بزرگه!

ما یک حوله ی بزرگ،خیلی بزرگ،زیادی بزرگ،بزرگ بزرگ،خلاصه بزرگ بر می داریم و وارد می شویم

ندا(در حالی که پشت ما قایم شده و چشمانش را محکم بسته):مهسا مواظب باش!پشت دره!درو که باز می کنی یهو جلوت سبزمیشه!

ما در حالی که حوله را دو دستی چسبیده ایم،پاورچین پاورچین قدم برمی داریم وبا لحن کاراکتر های شجاع فیلم های ترسناک می فرماییم : نترس ! چیزی نمیشه

وارد می شویم.ندا دوباره جیغ می زند.صدای خنده ی ملت(پریا،ندا و نیره)به گوش می رسد.ما با یک حرکت سریع حوله را روی آینه می اندازیم.حوله می افتد.ما و ندا جیغ زنان خارج می شویم.صدای خنده ی ملت دوباره به گوش می رسد.اما ما از لطف خدا ناامید نمی شویم.بالاخره زمانی می رسد که ما هم به ظالمین خواهیم خندید.آری...و آن هنگام از اعمال ننگین خود شرمنده خواهند شد!

 

 

 

شب _ داخلی _ مسجدالحرام

ما مشغول ادای نماز مغرب می باشیم...

نمازمان که تمام می شود رعنا با خوشحالی می گوید:" من یه چیزی کشف کردم!"

ما:چی؟

رعنا:" تو همیشه تو رکعت دوم نماز مغربت سه تا عطسه می کنی !!! "

ما:" خدا جمیع بندگان محتاجش را دریاباد !!! خدا تمام مریضان را شفا دهاد !!! آمین یا رب العالمین! "

 

 

 

کله سحر _ داخلی _ مسجدالحرام

ما گم شده ایم !!! و در حالی که ترانه ی وزین " ای خدا چیکار کنم؟راهمو پیدا کنم؟آی چه کنم وای چه کنم؟کجا اونو پیدا کنم...؟؟؟ " را در دل زمزمه می نماییم این طرف و آن طرف می رویم ... ناگهان به خاطر می آوریم(بله!ما این کارها را هم یاد گرفته ایم !!! پس چی؟!)که روز اول پدر پسر شجاع فرموده بود: " بچه ها هر وقت گم شدین برین جلوی باب فهد تا من بیام دنبالتون " تصمیم می گیریم(به پرانتز قبلی مراجعه کنید) برویم همانجا لذا جلوی یک مرد شکم گنده ی عرب را می گیریم (نخیر!ما قصد مزاحمت نداریم که!خودمان پدر و برادر داریم فقط می خواهیم آدرس بپرسیم):

ما:عذرا یا سیدی؟

عرب:هووووم؟

ما(در حالی که ادب و شعور!!!؟!!! این جنتلمن ! را قلبا تحسین می فرماییم):این باب فهد؟

عرب: باب "ملک" فهد؟

ما(با این مغز نخودیمان می اندیشیم(هی میگم کارای سخت سخت نکنما...نمیشه دیگه) که نکند باب فهد با باب ملک فهد فرق داشته باشد) لذا می فرماییم:لا ... فقط فهد !!!

عرب:هااااا؟؟؟

ما:این باب فهد؟؟؟؟ اه!!!

مردک سلطنت طلب ! سمت چپ را نشانمان می دهد(نگو باب فهد سمت راستمان قرار دارد!!!)

ما:شکرا!

عرب:اوهوم!

ما:زهرمار!(البته توی دلمان می فرماییم)

می رویم

...

چند دقیقه بعد...

ما که هنوز باب فهدی نمی بینیم اینبار جلوی یک زن را میگیریم و دوباره سوالات خود را تکرار می فرماییم . او هم باز سمت چپ را نشان می دهد و می گوید :رو!(خب بیچاره حق دارد.ما هم اگر جای او بودیم از دست این مردان نفهم دست چپ و راستمان را نمی شناختیم )حالا ما هی رو،هی رو،هی رو ولی به هیچ جا نرس !!!! بالاخره پس از اینکه یک طواف کامل البته از بیرون حرم انجام می دهیم به باب فهد(لعنته الله علیه با اون اسمش!)می رسیم اما...از آنجا که یک لحظه ی دیگر هم نمی توانیم صبر کنیم خودمان راه می افتیم طرف هتل(و تصمیم می گیریم از این به بعد اگر مردیم هم از این عربستانی ها(و نه اعراب!)کمک نخواهیم !)

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 15:44 | | لینک به این مطلب
شنبه هفتم مرداد 1385
خلستان در عربستان 3

ای ملت شریف!چرا هی می گویید آنجا چطور کانکت شده ای و از این حرفها؟ها؟؟؟!!!ما خیلی وقت است که خاک وطن خویش را با قدوم مبارک خود گل افشان فرموده و به آغوش مام میهن بازگشته ایم!!!

 

شب-داخلی

(ساعت یک بامداد اینجا اتاق 156 است صدای خلستان شعبه ی عربستان!!!

ندا مثل همیشه سر شب دو عدد قرص خواب آور خورده ولی هنوز خوابش نمی برد!!!او طول و عرض اتاق را طی می فرماید و اعصاب ما را به هم می ریزد.بر اساس تجربه های پیشین ما می دانیم که تا ساعت سه همین بساط را داریم!از چهره ی ندا کاملا مشخص است که باز هم حوصله اش سر رفته.ناگهان چشمان جغدوار او برقی شیطانی می زند و بعد او خودش را روی گوشی تلفن پرتاب می کند!!!

ما:ندا به کی زنگ می زنی؟؟؟

ندا:نمی دونم!!!(او سپس شماره ی 264 را می گیرد...چند ثانیه بعد...)

ندا:الو؟؟؟سلام خانومم.............خوبین؟.......هم اتاقیات خوبن؟............منو شناختی؟؟؟.....اشکالی نداره منم تو رو نشناختم!!!!!!!!..........اسمت چیه؟..........ببین نوشین من یه برادر دارم خیلی پسر خوبیه...........ببخشین شما از کدوم استان اومدین؟؟؟...........چه خوب!اتفاقا برادر منم از دخترای کرد خیلی خوشش میاد!!!!!!!.........رو یخ بخندی دختر تو چقد سبکی!!!!!..........(می خندد!!!)..........ببین ما می خوایم بیایم خواستگاری....آره........آره میایم........باشه......فعلا خداااااااااافظ !!! (گوشی را قطع می کند)

ندا:بچه ها پاشین!

رعنا(خواب آلود):چرا؟؟؟چی ؟؟؟ چیکار کنیم؟؟؟؟!!!!!!!

ندا:بریم اتاق نوشین اینا!

ما و نیره مثل دو جفت خل درست و حسابی از جا می پریم.کلی هم شیرینی و آجیل برمی داریم و چهار نفری از اتاق خارج می شویم.ربع ساعتی طول می کشد تا ما اتاق 264 را می یابیم( ما خب از عجایب خلقت هستیم دیگر!)

تق تق تق......تق تق تق تق تق تق تق.....تق تق تق تق تق!!!!!آهااااااااااااااااااااااای کسی خونه نیس؟؟؟؟؟

در باز می شود و ما با شش جفت چشم پف کرده مواجه می شویم.ناگهان یک جفت از همان چشمهای پف کرده می درخشد و بعد صدای قهقهه ی صاحبش بلند می شود:بابا شما از مام دیوونه ترین!بفرمایین تو خوش اومدین!!!!

(ما تا ساعت سه و نیم با بر و بچ کرد صفایی می کنیم ونشاطی می رود و کلی رقص کردی یاد می گیریم!!!و کلی رقص آذری یاد می دهیم و کلی کوچه لره سو سپمیشم می خوانیم(با این صداهای نکره!!!)و بعد یادمان می افتد که ساعت چهار باید تشریف ببریم مسجد النبی!در نتیجه با بچه ها خداحافظی می فرماییم ... فردا شب همین احوال در اتاق ما با حضور آنها تکرار خواهد شد!!!!)

 

 

روز _ خارجی _ روبروی حرم حضرت محمد)ص)

ما تازه از قبرستان بقیع خارج شده ایم.دوستان تصمیم دارند اندکی خرت و پرت بخرند.راهی مغازه های روبروی حرم می شویم.ما (من و خودم!) کماکان مشغول گریه هستیم...رعنا می خواهد خنجر بخرد!فروشنده خنجرها را روی پیشخوان می چیند سپس ما را خطاب قرار می دهد و با زبانی مابین عربی و فارسی چرندیاتی درباره ی ائمه ی بقیع بلغور می فرماید !!! ما آنقدرها هم که می گویند لطیف و ظریف نیستیم بنابراین مشت خود را محکم روی پیشخوان می کوبیم(خودمانیم!خدا را شکر که روی خنجرها نکوبیدیم!!!) و می فرماییم: اوووووووووووی مرتیکه من اعصاب معصاب ندارماااااااااااااااااا... می زنم همینجا شل پلت می کنمااااااااااااااااااا...من یه پا آدم کشما مردک..........!!!!!!!!(دوستان بازوی ما را گرفته می کشند و التماس می کنند که راه بیفتیم....مردک عرب تند و تند خنجرها را از روی پیشخوان جمع می کند و می گوید:یا سیدتی .... چرااااااااا نااااراحت می شی؟!....ما همانطور که از مغازه ی او دور می شویم می فرماییم :دفعه بعد حواست باشه پیش کی دهن گشادتو وا می کنی!!!برو خداتو شکر کن که نذاشتن دهنتو جر بدم آشغال(در روزهای آتی هر وقت از آنجا عبور می کنیم مرتیکه سرش را پایین می اندازد و مشغول تمیز کردن مغازه اش می شود!!!بچه ها دیگر ما را به جای مهسا سحرناز خطاب می کنند و روزی صد دفعه این حقیقت تلخ را به ما متذکر می شوند که آن عرب یک کلمه از حرفهای ما را هم نفهمیده و عمرا اگر بداند معنی شل و پل و ... چیست؟؟؟؟!!!!حیف!)

 

روز _ خارجی _ باز هم قبرستان بقیع

(ما پشت نرده ها ایستاده ایم و داریم زیارت می کنیم.یک طرف ما معینه ی کاروانمان ایستاده و یک طرفمان یک پیرزن...ما نمی دانیم چرا نمود عینی آن جوک معروف"یا امام رضا!قربون لب تشنه ت کی ظهور می کنی؟!"می شویم...یعنی اینطوری می شود که ما یکهو از دهانمان می پرد که:"قربون لب تشنه ت!!!"معینه ی کاروان با چشمهای وق زده و گشاد شده اینطوری نگاهمان می کند.شانس می آوریم که پیرزن بغل دستیمان می گوید یا امام سجاد! ما هم هول هولکی و در حالی که با رنگ پریده به معینه خیره شده ایم می فرماییم:ی ی یا امام سجاد!قربون لبای تشنه ت !!!"معینه سرش را بر می گرداند و ما یک نفس عمیق می کشیم!!!!)

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 23:36 | | لینک به این مطلب
جمعه ششم مرداد 1385

 

 

خلستان در عربستان 2

نصف شب - داخلی

(ما در اتوبوس تشریف داریم و داریم این اجسام نحیف و خسته ! را به مدینه می بریم.جمیع ملت از پدر پسر شجاع گرفته تا مربی عزیزمان خانم ملکی خوابند به جز ما و رعنا و ندا و نیره...که هر چهار تن مشغول خل بازی های معمول خود می باشیم.گاهی تنی چند از حضار گرامی با صدای قهقهه های مردم آزارانه ی ما از خواب می پرند و با الفاظ زیبایی چون:"مرض دارین؟" "دیوونه این؟" "نمی خواین بخوابین؟" و "دی کپ داااااااا!!!"(این ترجمه ندارد!)ما را گلباران می فرمایند!!!!!!!!!)

 

کله سحر _ مدینه

(اینکه یک انسان تا چه حد می تواند بی شعور ! باشد که در چنین جایی فکر خنده های معمول خود باشد بحثی است عظیم که در این مقال نگنجد !!! ما در یک هتل درجه دو تشریف داریم.اینجا فقط یک اتاق چهار تخته دارد که آن را هم ما تصاحب فرموده ایم.هم اتاقی های ما رعنا نیره و ندا هستند...رعنا جوک متحرک مدرسه ی ماست(البته بعد از پریا شجاعیان که اصلا در وصف نگنجد!)رعنا جان یک دفترچه ی صد برگ دارد که از اول تا آخر آن جوک نوشته شده است!(فکر می کنم همین مقدار برای معرفی ایشان کافی باشد!).نیره هم که دختر دایی رعناست.خب بعضی چیزها هم که ارثی است.مشت هم که نمونه ی خروار است.حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل(خودم را کشتم تا برایتان ضرب المثل نوشتم!)می رسیم به ندا...او خرخوان کلاس ماست.یعنی به حدی این دختر خرخوان است که ... خانم مدیر مدرسه ی ما وقتی داشته کارنامه ی ایشان را خدمت وجود مقدسشان تقدیم می داشته...فرموده :ندا اصلا از تو انتظار معدل به این پایینی نداشتم!...حالا حدس بزنید معدل ایشان چند بوده؟حدس بزن کار سختی نیست که!نشد؟عرض کنم که...معدل ایشان نوزده و پنجاه و پنج صدم می باشد(مقایسه کنید با معدل ما که هفده و سی و هشت صدم است!)ما هم که معرف حضورتان هستیم!حالا تصور بفرمایید چه بلبشویی در هتل راه افتاده!!!!!!)

 

روز_داخلی_هتل رتاج المدینه

(ساعت سه بعد از ظهر است ولی اتاق ما به قدری تاریک است که ما هر آینه ! تصور می فرماییم سه نصف شب است و هی دلمان می خواهد بخوابیم!!!به شدت حوصله مان سر رفته...هی ما به ندا نگاه می کنیم . ندا به رعنا نگاه می کند.رعنا به نیره نگاه می کند . نیره دوباره ما را نگاه می کند و این چرخه هی تکرار می شود...

سرانجام ما سکوت را می شکنیم:ندا

ندا:هاااااااا؟

ما:تو حوصله ت سرنرفته؟؟؟

ندا:چرا!

رعنا:حالا چیکار کنیم؟؟؟

ندا:آاااااااااااه...کاش تاریخ ادبیاتمو می آوردم!

ما فکر می کنیم اینها را محض شوخی می گوید!

رعنا:ندا؟جون من جدی میگی یا شوخی می کنی؟

ندا:جدی جدی...مامان جانی دوز دیرم!!!!!

ما و نیره:

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 23:9 | | لینک به این مطلب