ای ملت شریف!چرا هی می گویید آنجا چطور کانکت شده ای و از این حرفها؟ها؟؟؟!!!ما خیلی وقت است که خاک وطن خویش را با قدوم مبارک خود گل افشان فرموده و به آغوش مام میهن بازگشته ایم!!!
شب-داخلی
(ساعت یک بامداد اینجا اتاق 156 است صدای خلستان شعبه ی عربستان!!!
ندا مثل همیشه سر شب دو عدد قرص خواب آور خورده ولی هنوز خوابش نمی برد!!!او طول و عرض اتاق را طی می فرماید و اعصاب ما را به هم می ریزد.بر اساس تجربه های پیشین ما می دانیم که تا ساعت سه همین بساط را داریم!از چهره ی ندا کاملا مشخص است که باز هم حوصله اش سر رفته.ناگهان چشمان جغدوار او برقی شیطانی می زند و بعد او خودش را روی گوشی تلفن پرتاب می کند!!!
ما:ندا به کی زنگ می زنی؟؟؟
ندا:نمی دونم!!!(او سپس شماره ی 264 را می گیرد...چند ثانیه بعد...)
ندا:الو؟؟؟سلام خانومم.............خوبین؟.......هم اتاقیات خوبن؟............منو شناختی؟؟؟.....اشکالی نداره منم تو رو نشناختم!!!!!!!!..........اسمت چیه؟..........ببین نوشین من یه برادر دارم خیلی پسر خوبیه...........ببخشین شما از کدوم استان اومدین؟؟؟...........چه خوب!اتفاقا برادر منم از دخترای کرد خیلی خوشش میاد!!!!!!!.........رو یخ بخندی دختر تو چقد سبکی!!!!!..........(می خندد!!!)..........ببین ما می خوایم بیایم خواستگاری....آره........آره میایم........باشه......فعلا خداااااااااافظ !!! (گوشی را قطع می کند)
ندا:بچه ها پاشین!
رعنا(خواب آلود):چرا؟؟؟چی ؟؟؟ چیکار کنیم؟؟؟؟!!!!!!!
ندا:بریم اتاق نوشین اینا!
ما و نیره مثل دو جفت خل درست و حسابی از جا می پریم.کلی هم شیرینی و آجیل برمی داریم و چهار نفری از اتاق خارج می شویم.ربع ساعتی طول می کشد تا ما اتاق 264 را می یابیم( ما خب از عجایب خلقت هستیم دیگر!)
تق تق تق......تق تق تق تق تق تق تق.....تق تق تق تق تق!!!!!آهااااااااااااااااااااااای کسی خونه نیس؟؟؟؟؟
در باز می شود و ما با شش جفت چشم پف کرده مواجه می شویم.ناگهان یک جفت از همان چشمهای پف کرده می درخشد و بعد صدای قهقهه ی صاحبش بلند می شود:بابا شما از مام دیوونه ترین!بفرمایین تو خوش اومدین!!!!
(ما تا ساعت سه و نیم با بر و بچ کرد صفایی می کنیم ونشاطی می رود و کلی رقص کردی یاد می گیریم!!!و کلی رقص آذری یاد می دهیم و کلی کوچه لره سو سپمیشم می خوانیم(با این صداهای نکره!!!)و بعد یادمان می افتد که ساعت چهار باید تشریف ببریم مسجد النبی!در نتیجه با بچه ها خداحافظی می فرماییم ... فردا شب همین احوال در اتاق ما با حضور آنها تکرار خواهد شد!!!!)
روز _ خارجی _ روبروی حرم حضرت محمد)ص)
ما تازه از قبرستان بقیع خارج شده ایم.دوستان تصمیم دارند اندکی خرت و پرت بخرند.راهی مغازه های روبروی حرم می شویم.ما (من و خودم!) کماکان مشغول گریه هستیم...رعنا می خواهد خنجر بخرد!فروشنده خنجرها را روی پیشخوان می چیند سپس ما را خطاب قرار می دهد و با زبانی مابین عربی و فارسی چرندیاتی درباره ی ائمه ی بقیع بلغور می فرماید !!! ما آنقدرها هم که می گویند لطیف و ظریف نیستیم بنابراین مشت خود را محکم روی پیشخوان می کوبیم(خودمانیم!خدا را شکر که روی خنجرها نکوبیدیم!!!) و می فرماییم: اوووووووووووی مرتیکه من اعصاب معصاب ندارماااااااااااااااااا... می زنم همینجا شل پلت می کنمااااااااااااااااااا...من یه پا آدم کشما مردک..........!!!!!!!!(دوستان بازوی ما را گرفته می کشند و التماس می کنند که راه بیفتیم....مردک عرب تند و تند خنجرها را از روی پیشخوان جمع می کند و می گوید:یا سیدتی .... چرااااااااا نااااراحت می شی؟!....ما همانطور که از مغازه ی او دور می شویم می فرماییم :دفعه بعد حواست باشه پیش کی دهن گشادتو وا می کنی!!!برو خداتو شکر کن که نذاشتن دهنتو جر بدم آشغال(در روزهای آتی هر وقت از آنجا عبور می کنیم مرتیکه سرش را پایین می اندازد و مشغول تمیز کردن مغازه اش می شود!!!بچه ها دیگر ما را به جای مهسا سحرناز خطاب می کنند و روزی صد دفعه این حقیقت تلخ را به ما متذکر می شوند که آن عرب یک کلمه از حرفهای ما را هم نفهمیده و عمرا اگر بداند معنی شل و پل و ... چیست؟؟؟؟!!!!حیف!)
روز _ خارجی _ باز هم قبرستان بقیع
(ما پشت نرده ها ایستاده ایم و داریم زیارت می کنیم.یک طرف ما معینه ی کاروانمان ایستاده و یک طرفمان یک پیرزن...ما نمی دانیم چرا نمود عینی آن جوک معروف"یا امام رضا!قربون لب تشنه ت کی ظهور می کنی؟!"می شویم...یعنی اینطوری می شود که ما یکهو از دهانمان می پرد که:"قربون لب تشنه ت!!!"معینه ی کاروان با چشمهای وق زده و گشاد شده اینطوری
نگاهمان می کند.شانس می آوریم که پیرزن بغل دستیمان می گوید یا امام سجاد! ما هم هول هولکی و در حالی که با رنگ پریده به معینه خیره شده ایم می فرماییم:ی ی یا امام سجاد!قربون لبای تشنه ت !!!"معینه سرش را بر می گرداند و ما یک نفس عمیق می کشیم!!!!)
