تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی! - خلستان در عربستان 4
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
خلستان در عربستان 4

روز_ خارجی _ حیاط مسجد شجره

به سلامتی احرام بستیم و حالا به زور و به طرق بس ناجوانمردانه موفق شده ایم خود را از شر ندا و سایرین خلاص بفرماییم...این مجتهدین طراز اول که در راس آنها ندا تشریف دارد احکامی صادر می کنند که بیا و ببین ! از نظر آنها هر چیزی حتی خندیدن و نوازش برگ گیاهان و لذت بردن از این نسیم نازی که اینجا می وزد احرام را باطل می کند!!!!خدا وکیلی اعصابمان به هم ریخته و تصمیم گرفته ایم تنها باشیم و بدون توجه به سخنان ایشان از بودن در این بهشت کوچک لذت ببریم.هوا خنک و دلپذیر و حتی اندکی خوشبوست.نسیم ملایمی می وزد.صدای چهچهه ی پرنده ها مستمان کرده.وقت نماز مغرب می شود و از آنجا که(خداییش از کجا؟!)مسجد تا خرخره پر است ما همانجا گوشه ی حیاط سجاده ی خود را پهن می فرماییم و نماز می خوانیم....

چند دقیقه بعد...

همین دور و برها یک مادر جوان مشغول سر و کله زدن با بچه اش است به این صورت:

مادر جوان:ریحاااااااااااااااانه!آتیشم زدی بچه برگرد اینجا!!!

بچه:نمی خوام!

مادر:بذار به بابات بگم!

بچه:چیکار کنم ؟! بگو! به مامانتم بگو...تو منو اذیت می کنی من مگه به بابات میگم؟؟؟!!!!!( ما که هم تعجب کرده ایم که بچه ی به این کوچکی(حدس می زنیم حدودا دو ساله باشد!)چطور اینقدر خوب حرف می زند و هم از حرفهایش خوشمان آمده بلند بلند می خندیم!!!!)

کاری که نباید بشود می شود!توجه مادر جوان به ما جلب می شود:دختر خانوم...ببخشید میشه چن دیقه مواظب دخترم باشی من نمازمو بخونم؟؟؟؟

ما یخ می زنیم.یک نگاه به چشمهای آتشین و شیطانی ریحانه خانوم می کنیم که هی به مادرش لگد می زند و سعی می کند فرار کند....یک نگاه به چشمهای خسته ی زن جوان می کنیم...

وجدان:قبول کن!طفلی می خواد نمازشو بخونه...

وسوسه:به هیچ عنوان قبول نکن!پاشو برو پیش بچه ها

وجدان:گناه داره بچه شو نگه دار...

وسوسه:لازم نکرده!بگو دیرم شده کاروانمون داره میره

ما:آخه گناه داره...

وسوسه :بیخود...پاشو برو پیش بچه ها

ما:مثلا داری راه حل ارائه میدی؟نمیشه افاضه ی فضل نکنی؟!اونا که از این بچه هم بدترن!

وسوسه:احمق ! من به خاطر خودت میگم !ول کن برو یه گوشه قایم شو !

ما:آره؟

.جدان:بار آخره دارم بهت می گماااااااا...شیطنت نکن....دیگه بقیه ش با من نیستاااا !!!

سرانجام....جو نوع دوستی و اینا ما را می گیرد و مسئولیت نگهداری از این آتش فشان متحرک را می پذیریم !!! مادر جوان اکیدا سفارش می فرماید که نگذاریم ریحانه خانوم جایی برود ( واااااااااااااااااااااااای!!! )ما روی یک سکو می نشینیم و سعی می کنیم آتش فشان را نیز بغل کنیم.ایشان هم در مقابل سعی می فرماید به هر طریقی اعم از جیغ کشیدن و لگد زدن از دست ما فرار کند...

ما(در حالی که به سختی جلوی خود را گرفته ایم که توی گوش این بچه ی تخس نزنیم!):ببین...ببین ریحانه....اه!بگیر بشین...بشین اینجا واست قصه ی شنگول و منگولو تعریف کنم !

ریحانه(با اخم نگاهمان می کند):نمی خوام !!! بلدم ! مامانم گفته هزار بار!!!!!!!!

ما( می اندیشیم که این از کجا می داند هزارتا چند تاست؟؟؟!!!):باشه...بشین یه قصه ی دیگه واست بگم...بشین دختر خوب...آفرین...بشین خاله رو اذیت نکن دیگه....ده می گم بگیر بشین...

ایشان یک مشت محکم حواله ی پهلوی ما می فرماید و دوان دوان دور می شود

ما دنبالش می دویم و سعی می کنیم خرش کنیم:ریحانه ؟! بیا اینجا یه چیز خوب بهت بدم !

ریحانه (می ایستد و کنجکاوانه ما را می نگرد!):چی؟؟؟( ما یک عدد چوب شور نشانش می دهیم.ریحانه آرام آرام جلو می آید چوب شور را از دست ما می قاپد و دوباره فرار می کند !!! ما به مدت یک ربع ساعت دنبال او می دویم و به شاخ های روی سرمان می اندیشیم که از تعجب روی سرمان سبز شده اند !!! خدایا چطور این بچه نفس کم نمی آورد؟؟؟!!! سرانجام موفق می شویم ایشان را به دام بیندازیم و بغلش فرماییم.ایشان با آن کفش های خوشگلش هی به لباس سفید و تمیز ما لگد می زند و ما هی حرص می خوریم.هی حرص می خوریم.هی حرص می خوریم و همینطور مدام حرص می خوریم تا اینکه مادر ریحانه ایشان را از ما تحویل می گیرد و می رود...آخیش!حتی یادآوری خاطره اش هم پدر آدم را درمی آورد !!! )

 

 

 

روز _ داخلی

صدای ما را از هتل برج العباس مکه می شنوید ! ما وارد اتاق 1133 می شویم.رعنا از دیدن دو پنجره در یک اتاق آن هم با چنین نورگیر خوبی به وجد آمده است( بیچاره تقصیری ندارد.خود ما هم از بس در مدینه پنجره ی درست و حسابی ندیده ایم شدیدا عقده ای شده ایم !!!)رعنا با ذوق و شوق بیرون پنجره را نگاه می کند و شادمان فریاد می زند:"مهسا اینجا رو ببییییییییییییییییییییییییییییییین!!!!! حتی خیابونم دیده میشه!!!"

ما : بمیرم برات!خسته ای!!!یه کم بخواب بعدا همه مون با هم خیابونو تماشا می کنیم!!!

رعنا:یه دیقه بیا ببین!

(ما می رویم کنار پنجره و خشکمان می زند):رعنا جان؟؟؟...واقعا چه منظره ی قشنگی!خیلی جالبه!آدم در بحرش می مونه !واقعا حق داری خوشت بیاد!!!( این منظره ی زیبا شامل این اقلام می باشد : یک ساختمان کاملا مخروبه که چند دختر بچه ی لاغر و مردنی در آن خاک بازی می کنند.چند خانه ی کوچک و خراب با حیاط های پر از آشغال و خرت و پرت و باز هم بچه هایی که دارند لابلای آشغالها بازی می کنند.چند زن جوان که مشغول شستن رخت های چرک (رخت؟!) هستند.یک مرد فلج که دارد خودش را به سختی از پله های کج و معوج خانه اش بالا می کشد...و بالاخره یک بیلبورد اندازه ی فیل ! که روی آن تصویر چهره های خندان مرحوم مغفور(!) ملک فهد ، ملک عبدالله و ولیعهد امین ، سلطان بن عبدالعزیز به چشم می خورد.زیر عکس ها هم با خط درشت نوشته شده :" یا ایها الناس ! قلوبنا معکم !!! "

ما می فرماییم :" قتلتنی با اون قلبک !!! "

خدا وکیلی خودش طنز بود.طنز تلخ!!!

 

 

روز _ داخلی _ هتل

ندا تشریف می برد دستشویی.ناگهان صدای جیغ او ما را از جا می پراند.ما(من و خودم...آن دو تای دیگر دارند با پریا حرف می زنند) دوان دوان می رویم و داد می زنیم:ندا چی شد؟؟؟؟

ندا می پرد بیرون و هراسان می گوید:اینجا آینه داره!!!!!!(توضیح:نگاه کردن به آینه احرام را باطل می کند!)

پریا:کجای کارین؟اینجا سوسکم داره!!! این مزخرفاتی که این می نویسه همه بیخوده جیگر..... (به خاطر پارازیت اخیر معذرت می خواهم!از گلواژه های جناب بدیع الحکما ذغال الدین مهدی بود!)داشتیم می فرمودیم.ما سعی می کنیم ندا را دلداری بدهیم:اشکالی نداره عزیزم الان یه حوله می ندازم روش!

ندا(گریان و نالان):نمیشه!خیلی بزرگه!

ما یک حوله ی بزرگ،خیلی بزرگ،زیادی بزرگ،بزرگ بزرگ،خلاصه بزرگ بر می داریم و وارد می شویم

ندا(در حالی که پشت ما قایم شده و چشمانش را محکم بسته):مهسا مواظب باش!پشت دره!درو که باز می کنی یهو جلوت سبزمیشه!

ما در حالی که حوله را دو دستی چسبیده ایم،پاورچین پاورچین قدم برمی داریم وبا لحن کاراکتر های شجاع فیلم های ترسناک می فرماییم : نترس ! چیزی نمیشه

وارد می شویم.ندا دوباره جیغ می زند.صدای خنده ی ملت(پریا،ندا و نیره)به گوش می رسد.ما با یک حرکت سریع حوله را روی آینه می اندازیم.حوله می افتد.ما و ندا جیغ زنان خارج می شویم.صدای خنده ی ملت دوباره به گوش می رسد.اما ما از لطف خدا ناامید نمی شویم.بالاخره زمانی می رسد که ما هم به ظالمین خواهیم خندید.آری...و آن هنگام از اعمال ننگین خود شرمنده خواهند شد!

 

 

 

شب _ داخلی _ مسجدالحرام

ما مشغول ادای نماز مغرب می باشیم...

نمازمان که تمام می شود رعنا با خوشحالی می گوید:" من یه چیزی کشف کردم!"

ما:چی؟

رعنا:" تو همیشه تو رکعت دوم نماز مغربت سه تا عطسه می کنی !!! "

ما:" خدا جمیع بندگان محتاجش را دریاباد !!! خدا تمام مریضان را شفا دهاد !!! آمین یا رب العالمین! "

 

 

 

کله سحر _ داخلی _ مسجدالحرام

ما گم شده ایم !!! و در حالی که ترانه ی وزین " ای خدا چیکار کنم؟راهمو پیدا کنم؟آی چه کنم وای چه کنم؟کجا اونو پیدا کنم...؟؟؟ " را در دل زمزمه می نماییم این طرف و آن طرف می رویم ... ناگهان به خاطر می آوریم(بله!ما این کارها را هم یاد گرفته ایم !!! پس چی؟!)که روز اول پدر پسر شجاع فرموده بود: " بچه ها هر وقت گم شدین برین جلوی باب فهد تا من بیام دنبالتون " تصمیم می گیریم(به پرانتز قبلی مراجعه کنید) برویم همانجا لذا جلوی یک مرد شکم گنده ی عرب را می گیریم (نخیر!ما قصد مزاحمت نداریم که!خودمان پدر و برادر داریم فقط می خواهیم آدرس بپرسیم):

ما:عذرا یا سیدی؟

عرب:هووووم؟

ما(در حالی که ادب و شعور!!!؟!!! این جنتلمن ! را قلبا تحسین می فرماییم):این باب فهد؟

عرب: باب "ملک" فهد؟

ما(با این مغز نخودیمان می اندیشیم(هی میگم کارای سخت سخت نکنما...نمیشه دیگه) که نکند باب فهد با باب ملک فهد فرق داشته باشد) لذا می فرماییم:لا ... فقط فهد !!!

عرب:هااااا؟؟؟

ما:این باب فهد؟؟؟؟ اه!!!

مردک سلطنت طلب ! سمت چپ را نشانمان می دهد(نگو باب فهد سمت راستمان قرار دارد!!!)

ما:شکرا!

عرب:اوهوم!

ما:زهرمار!(البته توی دلمان می فرماییم)

می رویم

...

چند دقیقه بعد...

ما که هنوز باب فهدی نمی بینیم اینبار جلوی یک زن را میگیریم و دوباره سوالات خود را تکرار می فرماییم . او هم باز سمت چپ را نشان می دهد و می گوید :رو!(خب بیچاره حق دارد.ما هم اگر جای او بودیم از دست این مردان نفهم دست چپ و راستمان را نمی شناختیم )حالا ما هی رو،هی رو،هی رو ولی به هیچ جا نرس !!!! بالاخره پس از اینکه یک طواف کامل البته از بیرون حرم انجام می دهیم به باب فهد(لعنته الله علیه با اون اسمش!)می رسیم اما...از آنجا که یک لحظه ی دیگر هم نمی توانیم صبر کنیم خودمان راه می افتیم طرف هتل(و تصمیم می گیریم از این به بعد اگر مردیم هم از این عربستانی ها(و نه اعراب!)کمک نخواهیم !)

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 15:44 | | لینک به این مطلب