ما دلمان می خواهد ادامه ی این داستان ها را هر چه سریعتر بنویسیم اما چه کنیم که دلمان شکسته بدفرم و دست و دلمان به نبشتن آنها نمی رود
.... جریان مربوط می شود به این کنکور لعنتی(اصولا تمام بدبختی های بشریت از همین نقطه آغاز می گردد و به جاهای باریک می کشد !)برادر ما بدیع الحکما ذغال الدین مهدی تبریزی(رض)*با رتبه ای در حدود ان هوار ! مجاز به انتخاب رشته شد
.که ای کاش دستش سر جلسه ی کنکور می شکست و اینگونه نمیشد !!!
مادرمان مشاور السلطنه می فرماید "پسرم ده رشته ی اول را طوری انتخاب کن که رویایی باشد
...یعنی مطمئن باشی که قبول نمی شوی!" ذغال الدین پنجاه رشته ی اول را رویایی انتخاب می کند
(در بین این رشته ها مهندسی مکانیک و برق دانشگاه شریف هم به چشم می خورد![]()
![]()
!) !!! پدرمان ابوالما(ابوالمن و خودم) ! می فرماید " یا بنی ! از ابتدا شروع کن و تماما دبیری ریاضی و فیزیک
بزن!" ذغال الدین بد می نگرد !!! مشاور السلطنه نیز علی هذا الطریق،بد می نگرد
!!!ما از صبح می خواهیم سخنی بگوییم.می فرماییم:"یا اماه !!"مشاور السلطنه می فرماید:"می توانی شبانه هم بخوانی !" ما این شکلی می شویم :"
یا ابی!" ابوالما می گوید:"آری من نیز بر آنم!"ذغال الدین می گوید:"اصلا و ابدا...این سخن در برم بر زبان مرانید که مرا رنجش حاصل آید!"ما باز می فرماییم:"یا اماه!یا ابی!استمعوا لی!
"مشاور السلطنه بد می نگرد:"چه می گویی؟هان؟مگر نمی بینی مشغول انتخاب رشته ایم؟!
" ما می فرماییم:"یکی به من توجه کنه خب!
"مادرمان می فرماید:"جای این کارها فکری برای شام بکن!مگر تو عقده ی جلب توجه داری؟!"(ایشان گاه گه امراضی چون وسواس فکری،اسکیزوفرنی
و افسردگی را هم به ما نسبت می دهد!!!)ما:"
" ظرفها را هم که نشستستی!" ما:"آخر دستهای نازنین ما..."مشاور السلطنه زبان ما را می بندد:"دستکش بپوش و بشوی
!!!"
من اکنون در حالی دردهای دل کوچکم را از بهرتان می نگارم که بسیار به مرحومه ی مغفوره کوزت شباهت پیدا کرده ام!!!
آقای روغنی،مشاور دبیرستان ذغال الدین اینا آمده ما را زیارت کند
...ما که بسی ذوق زده شده ایم از اینکه پس از مدتها کسی پیدا شده که به خاطر ما کاری کند،در عرض چشم بر هم نهادنی می رویم و سوغاتی های ایشان را آورده تقدیم محضر مبارکشان می فرماییم.سپس محض پاچه خاری و خود شیرین سازی یادآوری می کنیم که از طرف ایشان طواف انجام داده ایم و دو رکعت نماز هم در مسجدالحرام گزارده ایم
! ایشان پس از اندکی تحویل گرفتن ما می فرماید:"ایها البدیع الحکما!با انتخاب رشته چه می کنی؟!برخیز کاغذی و قلمی فراهم ساز تا تو را ره بنمایم
!!!"اندکی بعد،ما در عین ناباوری،مشاورالسلطنه،ابوالما،ذغال الدین و آقای روغنی را مشاهده می فرماییم که نشسته اند و انتخاب رشته می کننند
...آقای روغنی پس از اینکار با ما خداحافظی کرده و می رود!ما می اندیشیم:"آاااااااااااااااااااه!این هم که به خاطر ذغل الدین آمده بود!حیف از آن عطریاتی که تقدیمش داشتیم
!!!"
مشاورالسلطنه می فرماید:"یا تبریز یا تهران!آن هم این سبب را که خاله ات آنجا نگهدار تو باشد...اینگونه نگرانی نخواهیم داشت!!!"
ما و ذغال الدین تصور می کنیم که او به دانشگاه تهران رفته است.از وقتی که ذغال الدین سوار اتوبوس می شود تا راهی شهرستان کوچک و حقیر تهران شود،مشاورالسلطنه برای تشخیص هویت جنازه های تصادفی راهی پزشکی قانونی می شود
!!!کارمندان پزشکی قاونی نیز همانند منشی مطب دندانپزشکی خانواده ی ما را خواهند شناخت و تا مادر را ببینند خواهند گفت:"خانم امجدی!ببخشید...متاسفانه این هفته هم جنازه ی پسرتان پیدا نشد
!!!انشاءالله هفته ی بعد تشریف بیاورید شاید خدا خواست و فرجی شد
!!!!!!!!"همچنین است بدبختی های ما هنگامی که در تهران اتفاقی بیفتد.همانگونه که اینک وقتی تصادفی در خیابانهای آنجا اتفاق می افتد فوری به خاله مان زنگ می زند با ذغال نیز اینگونه خواهد بود.برای مثال اگر در قله ی توچال زمین اندکی بلرزد،یا دماوند بعد از سالها کمی پت پت کند مشاور السلطنه نگران مهدی خواهد شد ولو اینکه ایشان در خیابان پاستور سکونت داشته باشد!یا مثلا اگر یک قاتل زنجیره ای زنان مانند خفاش شب پیدا شود مشاور السلطنه شبها از نگرانی ذغال الدین نخواهد خوابید (آخر ذغال ما برای خودش کدبانویی است![]()
!)
ابوالما می فرماید:"ارومیه هم بد نمی باشد"مشاورالسلطنه می فرماید:"در دفترچه سخن رفته است از اینکه امسال به دانشجویان ترم اول خوابگاه تعلق نخواهد گرفتن"ابوالما می فرماید:"کاش ما را در آنجا آشنایی بود"ما می فرماییم:"ما را یاری باشد که در حلقه ی رادمردان ارومیه است
!"ابوالما و مشاورالسلطنه می پرسند:"من هو؟!![]()
![]()
"ما گلواژه می سراییم:"حسام الدین چلبی
!"ابوالما،مشاورالسلطنه و ذغال الدین بد می نگرند
! ما لب ورمی چینیم!!!
مشاورالسلطنه می فرماید:"دانشگاه مالک اشتر چطور است؟!"
ما می اندیشیم که بسیار عالی است.زیرا ما به زودی در اثر این عقده ی حقارت و کمبود محبت معتاد خواهیم شد و تنها یک دانشجوی افسری می تواند ما را از آن منجلاب برهاند!
نظر مهدی درباره ی این پیشنهاد مثبت است ! ابوالما با یکی از دوستانش در این باره مشورت می کند.مشخص می شود که آن دانشگاه جزو دانشگاه های خاص است و ذغال الدین مهدی هم در جلسه ی کنکور، دانشگاه های خاص را به اندازه ی نیم کیلو سبزی خوردن تحویل نگرفته است
!ذغال الدین ضایع و ناراحت می شود و ما حال می کنیم
!
من از اهالی اتحاد جماهیر شوروی هستم !!! منظورمان کانون گرم خانواده است که در حال فروپاشی است ! زیرا ما اکیدا تصمیم داریم از این خانه فرار کنیم ، به راه خلاف کشیده شویم ، معتاد شویم ، یک شب اکس بزنیم و خودمان را از بالای برج آذرساتراپ پایین بیندازیم(ای اکس همه توهم از توست/من خامشم این ترنم از توست
!)!!!جنازه ی ما را در حالی پیدا خواهند کرد که کاغذی مچاله در مشت کوچکمان است.درقلب سپید کاغذ نبشته شده است:"امان از برادر بد!"
...
*بنا به پیشنهاد ذغال الدین مهدی ، می توانید زین پس او را به جای بدیع الحکما ، ضایع الحکما خوانید!
