تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی! - خلستان در عربستان 5
شنبه چهارم شهریور 1385
خلستان در عربستان 5

 

کله سحر_داخلی _ سالن غذاخوری برج العباس

جمعمان جمع است و پریامان کم است ! پس از تحقیق و تفحص،کاشف به عمل می آید که ایشان هنوز خواب است...حضار ما را می فرمایند به بیدار ساختن او تا بیاید لقمه ای صبحانه در خندق بلا بریزد که بعدش تشریف ببریم خانه ی خدا(چند روز است هی می رویم خانه ی خدا اما همه ش در حیاط قدم می زنیم!)ما راه می افتیم به طرف طبقه ی یازده و مدام با خود فکر می کنیم که کاش جای این پریا،پریای خودمان همراهمان بود...بالاخره به راهروی طبقه ی یازدهم می رسیم.با خود می اندیشیم :"شماره ی اتاق پریا اینا،1141 بود یا 1142 ؟!"ما هی می اندیشیم و هی به نتیجه نمی رسیم.با خود می فرماییم:"هر چه باداباد!"در اتاق 1142 را باز می کنیم و داخل میشویم(و می اندیشیم که خدا را شکر که در اتاق را قفل نکرده اند وگرنه پریای خوش خواب را عمرا نمی توان از پشت در بیدار کرد!)

(کادر بسته،پریا صورتش را به سمت دیوار برگردانده، و خر و پف می کند.او ملافه ی سفیدش را نیز روی صورتش کشیده به نحوی که اگر صدای خر خرش را نمی شنیدیم هر آینه گمان می کردیم با جنازه ای طرفیم!)

ما می اندیشیم که حالا چگونه بیدارش کنیم؟!

وجدان:آروم صداش کن تا بیدار شه...

ما پیش از این که سر و کله ی وسوسه پیدا شود به آرامی و ملایمت پریا را صدا می کنیم اما انگار نه انگار!!! او کماکان چون بخت ما خفته است!

وسوسه وارد عمل می شود:برو قلقلکش بده!

ما:آخه تو که می دونی من از قلقلک خوشم نمیاد!

وسوسه:آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران حتما بپسند!

وجدان:مهسا؟فقط صداش کن!خودت که می دونی هر وقت حرف منو گوش نمی کنی پشیمون میشی!

ما:اتفاقا من هر وقت حرف تو رو گوش می کنم پشیمون میشم؟چرا دست از سرم برنمی داری؟ها؟

وسوسه:حالا که نمی خوای قلقلکش بدی می خوای چیکار کنی؟

ما:صبر کن تا خودت ببینی!

ما پاورچین پاورچین راه می افتیم و ناگهان طی یک عملیات محیرالقول خودمان را روی پریا می اندازیم!:"پاشووووووووووووو پاشوووووو تنبل!!!پاشو ببینم"و در همین حین تند و تند او را تکان می دهیم.شی ء جاندار زیر ملافه هی جیغ می زند و ما می اندیشیم که باید از شربتی که دیشب برای گرفتگی صدامان از درمانگاه گرفتیم به او هم بدهیم...

پریا مدام می گوید:آخ!اوه!ولم کن!"

ما می فرماییم:"ولت کنم که نا عصر بخوابی؟!کور خوندی!پاشووووووووووووووووووووو"

ناگهان در کشمکش بین ما و پریا ملافه کنار می رود و ما خشک می شویم:وای!ا...ا...اوم...وای ببخشید خانم شعبانی!" ایشان(همان معینه ی کاروان)سعی می کند خوش اخلاق باشد و در حالی که از خشم سرخ و از کمبود اکسیژن کبود است(تقریبا سرخابی است!)،می گوید:"دخترم اتاق پریا اینجا نیس...برو اتاق 1141 !!!"ما می فرماییم:"ببخشید"و سریعا جیم می شویم !!!!

وجدان:می بینم که ...از این که حرف منو گوش نکردی خیلی خوشحال به نظر میای؟

ما:خفه شو!

وسوسه:ولی حال داد نه؟

ما:تو هم خفه شو!!!!من تو رو می کشم!

 

 

 

روز_داخلی_بازار "..."(ما بدون دریافت پول به هیچ عنوان تبلیغات نمی پذیریم!گفتیم که گفته باشیم)

ما مشغول خرید می باشیم(آیا به راستی این توضیح لازم بود؟!)ناگهان آقای مظفرین،روحانی کاروانمان،ما را فرامی خواند:"بیا ببین کدوم یکی از اینا واسه صبیه ! ما بهتره؟"و دو عدد لباس به رنگ های نارنجی و زرد نشانمان می دهد.ما می فرماییم که شخصا رنگ زرد را بسیار دوست می داریم.ایشان به شکلی کاملا غیر ارادی و ناخودآگاه می فرماید:"میگن دیوونه ها زرد خیلی دوست دارن!"ما این شکلی می شویم:

 

 

 

روز - خارجی -النقل الجماعی!!!

ما توی اتوبوس هستیم.یک دختر کوچولوی دستفروش هم جلوی ما نشسته.او بنگلادشی است،اسمش "الوا"ست و حتی از ذغال الدین مهدی هم مشکی!تر است !!! پریا از او می پرسد:"خواهر برادراتم انقد سیاهن؟!"او می گوید:"من که سفیدم!"(تعجب نکنید او مثل بلبل فارسی حرف می زند)بهناز می گوید:"شبیه جوجه اردک زشته!" الوا از ما می پرسد:"من زشتم؟"ما می فرماییم :"نه!جوجه اردک زشت خیلیم خوشگل بود!!!"او باور می کند و نیشش باز می شود.ما می اندیشیم که با اینکه خیلی سیاه است اما خیلی هم خوکشل می باشد و هوس می کنیم لپش را گاز بگیریم ! بعد می ترسیم خارجی ها فکر کنند از نظر ما گوشت آدم حلال است و منصرف می شویم!

ما می پرسیم:"فقط فارسی و عربی بلدی؟"

الوا می گوید:"نه ه ه ه !انگلیسی بلدم،فرانسه،اسپانیایی،استانبولی،روسی...مادرم بهم آلمانی هم یاد میده!"( ایشان سپس از هر زبان چند جمله ای بلغور می کند!)

ما جمیعا کفمان بریده.ندا ما را می نگرد و می فرماید:"اونوقت تو کلاس زبانتو ول می کنی میشینی تو خونه!!نصفته!برو بمیر!!!"ما که بهمان برخورده از الوا می پرسیم:"برره ای هم بلدی ؟!" ایشان صادقانه می گوید نه.سپس می پرسد که برره کجاست؟ما هم توضیح می دهیم که برره تمدن بزرگ و پیشرفته ای ست که مردمش دوست ندارند شناخته شود تا در آرامش زندگی کنند و تصویری شبیه روستای شایر،مکان زندگی هابیت های ریزه میزه برای او می سازیم!الوا در تمام مدت تعریف این داستان با چشمهای مشتاق نگاهمان می کند و گوش می دهد.بچه ها ریز می خندند.الوا می پرسد:"تو بلدی؟"ما می فرماییم:"ما هممون بلدیم!"و بعد با بچه ها برره ای حرف می زنیم ... الوا ناگهان می گوید:"این که مثل فارسیه!"ما چپ چپ نگاهش می کنیم و با اخم می فرماییم:"نوچوفسکو با لوبیا می خوردی بهتر از این حرف بود!"صدای وا اسفا و وامصیبتا از میان بچه ها برمی خیزد!!! بچه ی بیچاره با گیجی و شرمندگی نگاهمان می کند:"معذرت می خوام...ندونستم...! آخه خیلی مثل فارسیه !!!"ما می فرماییم:"اشکالی نداره...اشکالی نداره..."در درونمان وسوسه قهقهه می زند!

 

 

 

 

شب_داخلی_مسجدالحرام

ما نماز مغرب و عشا را خوانده ایم و تصمیم داریم پیش از آغاز نماز جماعت جیم شویم تا به کارهایمان برسیم(جدا که بسیار احمق تشریف داریم!!!)قدم های سریع،نفس های بریده،چهره های خیس از عرق،... و ناگهان:الله اکبر الله اکبر... چند خانم جلوی ما را گرفته و با گفتن "الصلاه الصلاه!" مانع خروج ما می شوند!ای بابا خانم جان ولم کن من نمازمو خوندم...نخیر!

صف می بندیم.ما دو تا نماز مستحبی دو رکعتی نیت می کنیم تا لااقل دلمان نسوزد!بغل دستمان این ندای گیج!که سوژه ی تازه ای برای خنده پیدا کرده در حین ادای نماز در آوردن(مصدری بهتر از این پیدا نشد؟!)غش غش می خندد و ما حرص می خوریم...وقتی می خواهیم برویم یکی از همان بانوان نقابدار شبه زورو!جلوی ایشان را می گیرد و یک چیزهایی بلغور می کند (مفهوم صحبت های ایشان تا جایی که ما فهمیدیم این است که نباید وسط نماز خندید!)ما که مشاهده می فرماییم خانم بسیار عصبانی می باشد می پریم وسط و در حالی که آستین ندا را می کشیم می فرماییم:"هی مجنونه ! عذرا!!!"بانو نگاهمان می کند:"مجنونه؟؟؟"ما:"نعم!نعم!قد جاءت الی بیت الله لطلب شفاء منه!!!ندا بمیری!زود باش در رو!!!!!!!"

بعدا که اینها را برای مادرمان تعریف می فرماییم ،می فرماید:"دیوونه اونا که به شفا گرفتن و این چیزا اعتقاد ندارن!"

خدای را شکر که سرمان بر باد نرفت!

 

 

شب_فرودگاه جده_یک عدد هواپیمای بسیار زیبا(؟!)

هواپیمایی که ما در آن تشریف داریم دقیقا مثل هواپیماهای ملکی ایرلاین است!ما درست پشت جایگاه مهمانداران نشسته ایم.در این ردیف هیچ خبری از ماسک اکسیژن و این سوسول بازی ها نیست(طبعا ما هم توجهی به این مساله نمی کنیم تا اینکه هواپیما راه می افتد...تلق...تولوق...تلق...تولوق...تتتتتتلقققق....تتتلقق تلق تلق تولوقققق!!!!!!!!!!!!(فکر کنم باند فرود شکل جگر زلیخا شده باشد!)مریم جان طی یک سخنرانی بسیار امید بخش می فرماید:"بچه ها احتمال رسیدنمون پنجاه پنجاهه...جدی میگم با این وضع هواپیما من یکی که بعید می دونم سالم برسم خونه!!!" ما یک لحظه دلمان شدیدا هوای مام میهن را می کند...یاد مادر و پدر و برادر و بعضی افراد متفرقه که بسیار عزیز می داریم می افتیم و اشک در چشمانمان حلقه می زند!(آره جون خودت)آخ وطن!یعنی ممکنه من دیگه تو رو نبینم؟!؟!؟!این طور می شود که آقای مهماندار را احضار می فرماییم:"ببخشید،من ماسک اکسیژن ندارم؟"

جناب مهماندار با نیش باز می فرماید:"نه متاسفانه!"

ما:"خیلی جالبه!من جلیقه ی نجاتم ندارم!"

جناب مهماندار:"جدا؟!عجیبه!باید زیر صندلیتون باشه...نیست...چطور؟...ولی مشکلی نیست...نترس چیزی نمیشه!از چی نگرانی؟!"

ما:"هیچی...فقط...من به شدت یاد سی _ صد و سی افتادم...همینجوری!بی دلیل!"

جناب مهماندار اندکی جا می خورد:"اگه مشکلی پیش اومد قول میدم قبل از همه به شما کمک کنم!"

ما بچه پررو بازی در می آوریم:"خدا شما رم بیامرزه!"

یارو می خندد و می رود و ما می خوابیم!

...

"مسافرین محترم،مشکل پیش آمده به دلیل وجود نقص فنی در موتور هواپیماست!به زودی این مشکل برطرف خواهد شد.لطفا خونسردی خود را حفظ نموده و صندلی های خود را ترک نکنید!"

مهمانداران عزیز هی می فرمایند:"مشکلی نیست!نگران نباشید..."

"مسافرین محترم،متاسفانه موتور هواپیما از کار افتاده! لطفا بعد از من تکرار فرمایید:اشهد ان لا اله الا الله...!!!"

نه !مامان!من نمی خوام بمیرم!خدایا کمک!

...

...

...

"خانوم؟شام میل نمی کنید؟"

ا؟من که زنده هستم!چه بی مزه!

...

...

...

 

شب_خارجی_فرودگاه تبریز!

خدایا؟یعنی باور بفرماییم در آغوش مام میهنیم؟!

 

پایان!(دلمان می خواست وقایع اتفاقیه ی فرودگاه تبریز را هم بنگاریم اما حیف که دیوار موش دارد،موش هم گویا گوش دارد!!!فقط این را بگوییم که ما اصلا ذغال الدین مهدی را نشناختیم!به این می گویند هوش و استعداد!!!)

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 1:4 | | لینک به این مطلب