من خواب دیده ام که کسی می آید
ذغال الدین کور شود اگر دروغ بگویم!
کسی می آید
کسی دیگر
و طبعا بهتر!
کسی که مثل هیچکس نیست
و قدش از نردبان داروخانه هم بلندتر است
و از ترابی هم که تمام زندگیمان
و نمره های پرشکوهمان در دستان اوست
نمی ترسد
و می تواند از "ابراهیمی"حتی بی آنکه کم بیاورد
بیست بگیرد!!!
و می تواند کاری کند که مقنعه ی مرزوقی
که خاکستری بود،مثل آب دهان مرده خاکستری بود
دوباره روی کله اش سبز شود...
آخ
چقدر مقنعه ی مرزوقی خوب است!
و من چقدر دلم می خواهد
که ذغال الدین یک نیسان آبی داشته باشد
با یک شیپور! نارنجی
و من چقدر دلم می خواهد
که پشت نیسان ذغال الدین میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و در فلکه ولیعصر بچرخم
و به آدم هایی که فکر می کنند خیلی های کلاسند
و ماکسیما دارند
پز بدهم!
آخ
چقدر فلکه ولیعصر خوبست
چقدر مرد عنکبوتی ! خوبست
چقدر مزه ی ساندویچ های گند بوفه خوبست
چقدر گولوستان باغی خوبست!
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
(مخصوصا همان گولوستان باغی_که از هر چه بگذرم از آن نخواهم گذشت!_)
و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر گویدل را بکشم!
کسی می آید
کسی می آید
کسی از کنار تخته سیاه شکسته می آید
و مداد اتود را قسمت می کند
و دفتر نمره را قسمت می کند
و گولوستان باغی را قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
به جان ذغال الدین اگر ندهد
پاورقی:
1-ابراهیمی:دبیر فلسفه و منطق مدرسه ی ما.مردی که هیچکس قادر نیست از او بیست بگیرد.در تمام این سالها!که در دبیرستان فرهنگ بودم تنها یک نفر را دیدم که در دروس او زیر ده نگرفت و او کسی نبود جز "سحر انزلی"نفر پنجم کنکور 85!
2-گولوستان باغی:جوات آبات!مکانی که انواع و اقسام مدل های جدید پشت مو،زنجیر،پیراهن های بسیار شیک در رنگ های مختلف اعم از سبز چمنی و بنفش افغانی و ... دیده می شود!یک زمانی ما و ذغال الدین می رفتیم کانون فکری کودکان و نوجوانان!که در این پارک قرار داشت و استعدادهایمان در این مکان دل انگیز به طرز فجیعی شکوفا می شد!
3-گویدل:مدیر مدرسه ی مامانم اینا.بانویی بسیار دلربا که دلمان می خواهد سر به تنش نباشد!او یک دختر دارد که ما از ابتدای کودکی تا همین عنفوان جوانی به گیسوان کمندی اش حسادت خاصی می ورزیدیم!!!!
