تبليغاتX
حکایاتی از خلستان امجدی! -
شنبه ششم خرداد 1385

به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر(چه زود یادم افتاد!) ما باز بر آن یکی شدیم که خاطراتی چند از دفتر پرافتخار و غرور آفرین معلمان آمادگی دفاعی بنگاریم...باشد که ما و امثال ما و شما و امثال شما قدر این گوهران گرانبها را بیش دانسته باشید وانچنان که آنان را شاید بدانان مهر ورزید....

اول خاطره دبیر آمادگی دفاعی ذغال الدین مهدی تبریزی(قدس الله صفته)را باشد . از زبان خود آن دبیر" کبیر " آن "بزرگ"مرد آن که به " عظمت "تمام اقیانوس های دنیای سراسر عشق و محبت و دوستی و گلهای یاس باشد(لحظه ای جوگیر گشتیم گمان بردیم به یکی از نشریات زرد سفارش پیام تبریک تولد می دهیم!)...اه...بخوانید(با لهجه ی ترکی هم بخوانید):

:

آااااا ما زمان جنج بی سیمچی بودیم.وسط عملیات یهو دیدم سیم بی سیم!گطع شده!!!!!!!!!!!آآآآا من خواستم ببینم سیم کجا گطع شده! سیمو جرفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم ...

     

 یچ دفعه یچ دانا منور زدن همه جا روووووووووووشن شد...من دیدم دور و برم چهل تاااااااا عراگی منو محاصره چردن... من هم چه فگط یچ دانا چلاشینکف داشتم...آاااا منور چه خاموش شد من در جهت عگربه های ساعت دور خودم چرخیدم و شلیچ چردم....هی شلیچ چردم....آی شلیچ چردم!!!!!!!!!!دوباره یه دانا منور زدن من دیدم دور و برم چهل تااااااااا جنازه ی عراگی افتاده!

نتیجه گیری:ما فقط این خاطره را می خوانیم و به این بزرگ مرد بسی افتخار می کنیم و گیر هم نمی دهیم که مثلا بی سیم سیم ندارد یا خشاب کلاشینکف برای سی تا گلوله جا دارد نه چهل تا...و تازه گیر هم نمی دهیم که در همان لحظه ی اول چطور متوجه شد که عراقی ها چهل تا هستند و یا اینکه....بی خیال!

دویم هم باز او راست:

آاااااااااااااااا من یچ روز چنار سنجر ایستاده بودم داشتم برای خودم صفا می چردم...تچیه داده بودم به گونی های سنجرمون ... یچ دفعه عراقی ها یه آر پی جی زدن....آاااا ما هم چه همونجوری واستاده بودیم دیجه ه ه ه ه ....آر پی جی از اینجای دستم رد شد!!!!!!!!!!

       

نتیجه گیری:

1)دروغ که مالیات ندارد!

2)آخی ... آر پی جی کوچولوی نااااااااااازززز...ما نمی دانیم از چه چیز این نازنین کوچک زیبا و دلربا می ترسند؟!این که مثل خود ما بی آزار است!!!!

3)زهازه بر این شجاع مرد....!!!!!!!!!!ما بودیم مرده بودیم!

سیمی خاطره نیست...شرح حال است...توصیف است...توصیف شیرزنی کوهی نام که ما را دبیر آمادگی دفاعی است...او بیست و شش سال دارد اما همانا کوهی از تجربه باشد!شمه ای از تجربیات پرقدر اوست:

الف)ایشان می فرمایند در عملیات فتح المبین حضور داشته اند!

نتیجه گیری:با توجه به این که ایشان در سالهای اواخر جنگ فوق فوقش هفت هشت سال داشته اند:

1)ماشاالله...بعد همه از آن سهراب پیزوری پسر نحیف رستم حرف می زنند!او لااقل وقتی به جنگ ایرانیان آمد ده سالی داشت!!!

2)یکی ایشان را تحویل بگیرد...یکی ایشان را ببرد مسابقات کشتی المپیک(البته کشتی بانوان هااااااااا!!!)...یکی به ایشان مدال بدهد...یکی ما را اخذ کند!!!!!!!!

4)آدم واقعا لذت می برد وقتی این جوانان!غیور را می بیند!

5)آدم واقعا لذت می برد وقتی می بیند زنان ایرانی اینقدر باحالند!

6)آدم واقعا لذت می برد وقتی می فهمد که زنان هم به عملیات می رفته اند!

7)آدم واقعا لذت می برد وقتی ایشان در باب صداقت سخن می راند!

ب)ایشان می فرمایند یک بار با عامل اعصاب شیمیایی شده اند!

نتیجه گیری:

1)آهان پس برای همین است که اخلاق درست و حسابی ندارید؟!

2)فهمیدم چرا گاهی رعشه می گیرید!

3)آهان حالا فهمیدم چرا می گویند آلمانی ها زیاد هم باهوش نیستند...خب مردک عامل اعصاب که کسی را نکشد به چه دردی خواهد خوردن؟!

4)خانم جان شما مطمئنید که موجی نشده اید؟؟؟!!!!

خلاصه...این هم از این...سالروز آزادی خرمشهر مبارک...خدا ما را از شر بعضی ها که از جنگ سوءاستفاده می کنند راحت کند انشاءالله!!!

آمین!

(جا دارد از ذغال الدین مهدی تبریزی(رضی الله عنه) و همچنین پدر و مادر عزیزم که مرا در دامان پرمهر خود تربیت نموده اند و خانم اسماعیلی دبیر تاریخ ادبیات که امروز جواب سوالات را هم به ورقه ی امتحانی الصاق کرده بود و رفتگر محلمان که بسیار زحمت می کشد و همچنین آقای سعادتی که خوردنی های بسیار خوشمزه ای را به فروش می رساند تشکر کنم!این بود انشای من درباره ی دفاع مقدس!(

نوشته شده توسط نی نی الدین مهسای تبریزی در 19:24 | | لینک به این مطلب